X
تبلیغات
در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقرار بندگي كن و اظهار چاكري

 

 زيبايي عشق به سکوته نه فرياد

زيبايي عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن

عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست ميده

عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره

عشق سخن گفتن با نگاهه عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

مینویسم از عشق تا تن کاغذ من جا دارد. با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه ای گریه اگر بگزارد!!با تواز روز ازل خواهم گفت

با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هق تنهایی دل را* تا تو به ارامش دریا برسی

تا تو هق هق همراه سکوتم باشی، به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

می نویسم همه ی باتو نبودن هارا،تاتو خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت

 

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم

آمدم تا به سرایت ، تو در خانه نبودی

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم

بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی

اشک زد حلقه به چشمم ، آه من بر لبم امد

ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم

نا امیدانه زدم تکیه به دیوار زحسرت

رنج حرفی نکشیدی که بدانی چه کشیدم

با دلی تنگ به جبران گناهی که نکردم

گریه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم

نا گزیر اشک فشاندم ، ز سر کوی تو رفتم

نا امیدانه ز دل آه غریبانه کشیدم

من به تو زنده ام و بی تو دلم خانه ی مرگ است

تو مرا گرمی عشقی ، تو مرا نور امیدی

زندگی بی تو مرا نیست به جز شام سیاهی

تو مرا پرتو مهری ، تو مرا بخت سپیدی

با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم

آمدم تا به سرایت تو در خانه نبودی

حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم

بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی.......

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسيار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، بر آن ها که عشق می ورزند، زمان را آغاز و پایانی نیست

اگر به کسي اجازه دهي تا به عمق وجودت رسوخ کند ديگران هم چه

مرد و چه زن اين اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتي به کسي اجازهء نفوذ مي

دهي در واقع اعتماد بوجود مي آيد.وقتي تو نترسي ديگران هم بي ترس مي شوند.

شهامت بسويتان خواهد آمد.تنها با فرمولي ساده شروع کنيد: هرگز ناشناخته را از

دست نده.هميشه ناشناخته را برگزين و به پيش برو.حتي اگر به زحمت بيفتي

ارزشش را دارد.هميشه سودمند است و شما به اين صورت بالغ تر –صادق تر و

هوشمند تر مي شويد.

شخص با پذيرش ترس هايش بي ترس مي شود با ديدن حقايق زندگي و تشخيص

اينکه اين ترس ها طبيعي هستند شخص آنها را مي پذيرد.

تنها راه بي ترسي پذيرفتن ترس است.آنگاه انرژي آزاد شده به آزادي تبديل مي

شود. ولي اگر ترس را نکوهش کنيد آنگاه سر بر مي آورد.

به محض زايل شدن ترس –معصوميت حاضر مي شود و اين معصوميت خير مطلق

است- کل جوهر يک انسان مذهبي.معصوميت قدرت دارد.اين معصوميت تنها معجزهء

وجود است.با معصوميت هر چيزي امکان پذير است.

ترس بيش از چند سانتي متر عمق ندارد.چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.

وقتي طبيعي باشي و بگذاري اتفاقات خود بخود روي دهند خداوند پشت و پناه تو

خواهد بود.

اگر عاشق باشي خواهي ديد که کل هستي داراي فرديت است بي جهت انرژيت را

صرف کشدن و هل دادن عشق نکن

با دقت نگاه کن و با اشياء ارتباط برقرار کن.از آنها کمک بگير تا مقدار زيادي از انرژي

حفظ گردد.

ترس چيزي جز بي عشقي نيست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقيقتا"

عشق بورزي ترس ناپديد مي شود.

با ترس نجنگيد.در غير اينصورت بيشتر و بيشتر مي ترسيد

و ترس تازه اي وارد و جودتان مي شود. اين- ترس از ترس است

که بسيار خطرناک است.اگر در زندگي مي ترسي پس بيشتر

عشق بورز اما شهامت در عشق احتياج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو

باش.بيشتر عشق بورز- بدون شرط عشق بورز چراکه هرچه بيشتر عاشق باشي

کمتر مي ترسي

   

به خودتان باز می گردد

 شخصیت دیگران را بالا ببرید ، با این شیوه شخصیت خودتان بالا می رود .

برای مردم ارزش قائل شوید ، با این کار ارزش خودتان افزوده خواهد شد .

وقتی را برای تعلیم دیگران صرف کنید ، خودتان هم چیزهای جدیدی را خواهید آموخت .

کار دیگران را مورد تشویق قرار دهید ، خودتان مورد تحسین قرار می گیرید .

به دیگران عشق بورزید ، این عشق به شما باز می گردد .

اگر دیگرانی را که پیرامون شما هستند به کار دلگرم کنید ، خودتان بیشتر دلگرم میشويد .

 به دیگران کمک کنید تا از درخشش خورشید لذت ببرند ،

آن موقع است که اين درخشش ، برای شما لذت بخش خواهد شد .

دیگران را که در رنج و عذاب هستند ، به آسودگی و آرامش فراخوانید ،

 تا درد خودتان کمتر شود .

به بهترین نحو به دیگران کمک کنید ، دیگران هم همین کار را در حق شما خواهند کرد .

حمایت خود را از دنیا نشان دهید ، آنوقت دنیا هم مدافع شما خواهد بود .

با دلبستگی و هدف عشق بورزید ، در این صورت بهترینها نصیبتان می شود .

 امروز می توانید ، نیازهایتان را داشته باشید .

می توانید باشید و انجام دهید هر آنچه را که آرزوی دستیبابی آنرا دارید

ــــــــــــــــــــــــــــــ

دفتر عشـــق كه بسته شـد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنواين التماسرو

ــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــ

ـــــــــــ

ـــــــ

ــــ

ـ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:54  توسط بهرام   | 

 

دیروز منو به جرم دل سپردن به دل پاک ، روانه دادگاه بی مجسمه عدالت کردن

و حکم کردن به عدد زخم های دل مجنون ، دل بلوری بشکنم

و شکوفه سیب زیر قدمای پر از حسرتم له کنم و یه عالمه نیلوفر پر پر کنم .

اینجا: سعادت سنگی است سیاه ، آزادی نعشی است مومیایی

زندگی خرمنی است بر باد ،عشق دوشیزه ای است تعزیز شده

 من به چه امیدی زندگی کنم ؟

جسد آرزوهایم را در تابوت امید بگذارید و بر روی آن خاک نیستی بریزید .

خدایا قفل غم بر تابوتم بزن !

 بودنم را هیچ کس باور نداشت

هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیدست در این گور سرد

بودنش را هیچ کس باور نکرد

مرگی ناباورانه

برای گریستن ، اشک و شانه و تاب را کم آورده ام به یکباره!!!

مگر چقدر توان در من دیده ای بی منتهای ناب!!!

که اینگونه به مسلخ هجران می کشانی ام ؟!!

مگر چند بار میشود بی صدا ترک خورد و شکست و دم بر نیاورد؟؟؟

این تیغ بی رحم هجران آنقدر زخم زد بر این دل زار

که دیگر کند شد تیغه پر زهرش!!

او تیزی از یاد می برد و من درد !!!

او بی اثر شد و من شرحه شرحه ...؟؟؟!!!

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست !!!!

هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

آن روز با تو بودم

امروز بي توام

 

آن روز كه با تو بودم

- بي تو بودم

امروز كه بي توام

- با توام

قلبم میزنه برای عشقت

من که قلبم هنوزم میزنه برای عشقت

زندگیشو جا گذاشته توی ماجرای عشقت

قلبم میزنه برای عشقت

تو یه عشقی که همیشه میمونه تو خطراتم

تو گذاشتی وپریدی من هنوزتوماجراتم

قلبم میزنه برای عشقت

من یه دلداده خسته توکتابای نبسته

تویی عکس یه عروسک که تو آیینه نشسته

قلبم میزنه برای عشقت

کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بزاره

کاش دنیا ما دو تا روسر راه هم بزاره

اون دستاي ظريف تو وقتي برام تکون ميدي مي خوام بگم دوستت دارم

اينم خودت خوب مي دوني

هر شب تو رويا مي بينم برام لالائي مي خوني مي خوام بگم خواب ندارم

اينم خودت خوب مي دوني

اگه بگم عاشقتم بازم واسم عشوه مياي مي خوام بگم عشق مني

اينم خودت خوب مي دوني

اگه بگم تاج سري شايد که باور نکني مي خوام بگم سرورمني

اينم خودت خوب مي دوني

اگه بگم تو رو مي خوام واسه يه عمرزندگي مي خوام بگم عمر مني

اينم خودت خوب مي دوني

اگه بگم نالايقم براي عشق پاک تو مي خوام بگم خيلي کمم

اينم خودت خوب مي دوني

چه میکشم!

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

استاد محمد حسین بهجت تبریزی ( شهریار )

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 19:49  توسط بهرام   | 

وقتي که من مردم مرا به رسم عاشقان در شهر عشق دفن کنيد مرا در تابوت سياهي قرار دهيد تا همگان بدانند که در سياهي بودم دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تاهمگان بدانند به آنچه که مي خواستم نرسيدم و با خود چيزي نبردم و چشمانم را باز بگذاريد تا همگان بدانند چشم براه کسي بودم و بر روي سنگ مزارم اسمم را ننويسيد چون که ميخواهم از يادها بروم...................

 بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت

روزي از گورستاني مي گذشتم روي تخته سنگي نوشته يافتم كه نوشته بود: " اگر جواني عاشق شد چه كند؟ " من هم زير آن نوشتم: " صبر " براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه كند؟ " من هم با بي حوصلگي نوشتم: "مرگ" براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ ، جواني را مرده يافتم

زمانیکه دل شکسته من برای همیشه زیر خاک سرد آرمید وبوته گل روی مزارم رویید بی شک مرا از یاد خواهی برد ولی بدان روح جاودانه من شبی نزد تو خواهد آمد و آهسته در گوشت خواهد گفت:              مرا به یاد بیاور

اگر روزى من مردم وتومرادوست داشتي هر پنج شنبه به مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي که به تو دادم به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل سفيدى که باخون خودم سرخ خواهم کرد به توهديه ميکنم ودرکنارتوعاشقانه جان ميسپارم...

ای ماه برو پشت دیوار امشب

تا من برم دیدن دلدار امشب

مهلت بده ای عجل به من امشب را

تا دست برم به گردن یار امشب

از بهر خرید بوسه ای از رویش

آماده رفتنم به بازار امشب

گر قیمت جان بود نگاهی بر او

با دادن جان شوم خریدار امشب

نه بوسه زدم نه روی ماهش دیدم

در دام غمش شدم گرفتار امشب

نازنین سر کوی عاشقان زار مباش

تا دل نکشد ز دستت آزار امشب

تشییع میکنند لبخند را، دستان گرسنگی بر تابوتی از سفره های خالی...

و من، هر شب بغض را تا همخوابگی اشک، بدرقه می کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 13:26  توسط بهرام   | 

 تو را در خويش مي‌جويم ودر بيگانه مي‌يابم

چرا اينقدر من خود را ز تو بيگانه مي‌يابم

تمام كوچه را گشتم سراغ ردِ پاي تو

ولي من كفشهايت را درون خانه مي‌يابم

كجا پا مي‌گذارم نيستي ـ انگار هم هستي ـ

نمي دانم چه تعبيري است اين افسانه مي‌يابم؟

چه می دانی !!! نمی دانی !!!

که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .

نه ، نهمن عاشقم
باور نمی کنم
رفتن ، نشانه پایان حرف نیست
می خواستم بگویمت آیا
شنیده ای
حرفی که از نگاه عاشق من
                  در تو جاری است؟
آیا شنیده ای که
هزاران نوشته ام
از ناشنیده های تو و
      دردهای خود ؟
پاسخ به نامه های من آیا نمی دهی؟
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو هم مثل دیگران
سبزی سبزه های دلم را لگد کنی
نه ، نه
باور نمی کنم .....
در تو تمام خوبی باران حضور داشت
من با نگاه تو عاشق شدم رفیق
             با ور نمی کنی؟
آیا مگر که این همه
شعر و کلام و حرف
یکبار هم به گوش تو
             آیا نمی رسد؟
نه ، نه
باور نمی کنم ....
حالا تمام مردم این شهر واقفند
دیوانه ای که نامه
برای تو می نوشت
روی تمامی دیوارهای شهر
  مردی ست که
    با نگاه تو عاشق شده رفیق ....
نه ، نه
باور نمی کنم
که تو از من بریده ای
  آن حرفهای قشنگ و نگاه را                                                    
بالای دفتر مشق رفاقتم
تا بود ، نام تو بود و
نبوده است جز تو
برای معنی عاشق شدن کسی ....
رفتی ولی
به نشان تو مانده است
در ذهن خاطره ام نقش زنده ای ؛
این جمله که باید دوباره گفت :
رفتن ، نشانه پایان عشق نیست
بعد از تو دردهای دلم تازه تر شدند
من سالهاست
       که بعد از تو عاشقم
    !

تو ديشب خواب من بودي و مويت شانه مي‌كردم

سحر يك تار گيسويت كنار شانه مي‌يابم

تو را اين تا ز‌گي‌ها هر شب و هر روز مي‌جويم

تو را از شمع مي‌جويم وبا پروانه مي‌يابم

نشانت از تمام شهر مي‌گيرم و مي‌آيم

چه تفسيري است شهرِ عشق را ويرانه مي‌يابم

 
 

چه زيباست

بخاطر تو زيستن و براي تو ماندنو به پاي تو سوختن

و چه تلخ و غم انگيزاست

دور از تو بودن براي تو گريستنو به عشق و دنياي تو نرسيدن

ايکاش ميدانستي بدون تو و بدور از دستهاي مهربانو قلب حساستزندگي چه ناشکيباست

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن ....
.آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
...
گریه کن حالاحالا از هم باید جدا باشیم
....
بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم
...
گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم
...
به خدای آسمونامون گلایه می کنم
...
گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
...
تنهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم
...
گریه کن ، سبک میشی ، روزای خوب یادت میاد
...
گرچه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
...
گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد
...
واسه مشکلاتی که ، بودش و هست و حل نشد
...
گریه کن واسه همه ، واسه خودت ، برای من
...
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
...
گریه کن تا آینه شه ، باز اون چشای روشنت
......
واسه موندن لازمه ، فدای گریه کردنت

  

از

يك روز از تو پرسيدم

مي خواهي روز تولدت چه هديه اي به تو بدهم

تو به من گفتي من چيزي از تو نمي خواهم

همين كه به ياد من هستي براي من بس است

هم اكنون به تو مي گويم

هميشه به يادت هستم

می خواستم برايت هديه ای بفرستم نسيم گفت مرا بفرست تا موهايش را نوازش کنم باران گفت مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشکهايش را پاک کنم ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا دوستش داشته باشم و تو همه وجودم شدی

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم

 نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

 زیباترین سخنی که شنیدم

سکوت دوست داشتنی تو بود

 زیباترین احساسم گفتن

 دوست داشتن تو بود

 زیباترین لحظه زندگیم

 لحظه با تو بودن بود

زیباترین انتظار زندگیم

 حسرت دیدار تو بود

 زیباترین هدیه عمرم

محبت تو بود

زیباترین تنهاییم

گریه برای تو بود

 زیباترین اعترافم

 عشق تو بود

  

میدونی چند وقته ننوشتم برای تو برای خودم برای دلت برای دلم برای دلت ... دلم تنگه برای تو برای آغوش گرم تو برای نوازشات برای لحظه هایی که سرت رو شونم بود مثل چند روزه پیش آروم و مهربون سرت رو شونم بود دلم می خواست دستم رو دورت حلقه کنم دلم می خواست منم بغلت کنم و سرم رو بزارم رو سرت... اما....!!!!!!!!

خدایا اگه عشق رو آفریدی چرا اعتراف به عشق رو انقدر سخت آفریدی؟ 

 اگه اعتراف به عشق رو آفریدی چرا دل رو کم طاقت آفریدی؟ 

 وقتی دل رو انقدر کم طاقت آفریدی شکرت که گریه های پنهونی رو آفریدی....

كنار آشيانه تو آشيانه مي كنم

 فضاي آشيانه را پر از ترانه مي كنم

 كسي سوال مي كند به خاطر چه زنده اي

 و من براي زندگي تو را بهانه مي كنم

   

مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني

مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار

مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار

نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني

مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي

بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني

مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من

آن زمان احساس امروز مرا باور كني

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 14:8  توسط بهرام   | 

 

 وصيت عشق

   biya to ham vasiyat namato benevis

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ،

تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

    

به سرسبزی خویش کاجی ندیدم

به سر گرچه جز برف تاجی ندیدم

تو از من تمام دلم را گرفتی

از این بیش باج و خراجی ندیدم

قسم می خورم , راستش را بخواهی

به بالای تو سرو و کاجی ندیدم

بجز عشق , دردی که درمان ندارد

بجز عشق راه علاجی ندیدم

مرا قصر تنهایی و بی کسی بس

از این امن تر برج عاجی ندیدم

که جز سکه های سیاه دورویی

به بازار یاران رواجی ندیدم

به یک سکه قلب , دل می فروشند

مناسب تر از این حراجی ندیدم

تو را با تپش های قلبم سرودم

به این واژه ها احتیاجی ندیدم

در یک شب مهتابی تابستون روی یه تپه ی سرسبز کنار هم نشسته بودند ودر سکوت آسمن پر ستاره رو نظاره گر بودند .از با هم بودن احساس شادمانی می کردند لبخند رو لباشون بود .جیرجیرکها براشون نغمه ی شب رو می خوندند .رود خونه ی پایین تپه هم قصه ی زندگی رو می گفت.رود خونه می گفت :زندگی مثل آب جاریست .زندگی حرکت می کنه تا برسه به اقیانوس بیکران خود .اون می گفت گاهی وقتا آب به موانع سنگی بر می خوره. بعضی ها کوچیکند .بعضی ها بزرگ. بر موانع سنگی کوچیک خیلی زود غلبه می کنه .اما اونایی که بزرگند ّ از جدال با سنگ خسته می شه دست از تلاش بر می داره.ولی خورشید بهآب می گه ببین من چقدر تلاش می کنم .از لبخند من زمین گرم می شه و برای اینکه دل من شاد بشه به دونه ها اجازه می ده تا گل ها رو به سکونت روی خودش بنشونه .ببین من برای اینکه گل ها و درختا رو ببینم چقدر زحمت می کشم و صبر می کنم تا درختا من رو بشناسن وبهم لبخند بزنن .من زمین به این بزرگی رو نرم میکنم .چون به درختا وگلها که هدفم هستن عشق می ورزم .پس تو هم به عشق هدفت سنگ رو می تونی سوراخ کنی حتی اگه سالها به درازا بکشه ......

آره رودخونه داشت قصه عشق در طبیعت رو برای فرزند آدم می گفت .اون می خواست بگه عشق در همه ی مخلوقات خدا وجود داره.

اون دوتا به رودخونه گفتند :ما معنیه عشق رو می دونیم وکاملا عشق واقعی رو درک می کنیم و دل رود خونه رو شکستن.

دست تقدیر اونا رو از هم جدا کرد مدتها طول کشید و از دوباره رسیدن به هم خسته شدن .اون دو نفر عشق رو درک نکردن. نمی دونستن باید که انتظار کشید .نمی دونستن که رنج وغصه باید خورد .نمی دونستن در این راه امید ها از دست نمی ره وفراموش نمی شه .
ولی هم انتظار کشیدن رو فراموش کردن وهم امید رنج غصه وقصه ها وترانه هایی رو که رود خونه

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***________JUST_________***___
__***_____SHOWING______***_____
___***______SOME_______***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
______________*________________

من هيچگاه نمي خواهم كه تو براي من بشي

 

من مي خواهم كه من براي تو بشم

مرا بسپار به دست باد ها و طوفان ها

 

اگر روز هاي تو آفتابي باشد براي من بس است

 

گل هايت را با نور آفتاب باز كن

 

هرچند گل هاي من پژمرده است

 

نمی دونم چرا گاهی اوقات اونقدر بی احساس ميشم ........اونقدر بی فکر ميشم

 يا اصلا فکر هم نمی کنم .....نمی دونم دچار چی شدم ؟ يا به قول سهراب سپهری که

ميگه : چقدر گرفته دلت مثل انکه تنهايی....نکند دچار ان تب پنهان رنگها هستی؟ ...

دچار يعنی عاشق .....

گاهی با خودم ميگم چی ميشه ادم اونقدر ازاد زندگی کنه که بتونه هر چقدر که دلش

می خواد نفس بکشه ......داد بزنه. .گاهی برای خودش باشه ....دلش برای خودش تنگ

بشه ....ديگه هيچوقت دلم برای خودم تنگ نميشه ........ديگه حتی خودمم گم کردم ...

کسی هم پيدام کنه بعد يه مدت گمم ميکنه ....من تو کار خدا موندم .....که چرا وقتی

می خواد منو تنها بذاره برای من فيلم می ذاره .....از همون اول بگو تو تنهايی ....

ديگه اين بازيا برای چيه ؟ اعتراض نمی کنم به کارش .......که حتی اگه اعتراض

هم بکنم ..اگه خودش نخواد به جايی نمی رسه .........اما چرا وقتی يه چيزيو ميدی

ميخوای زودی بگيری؟ ميخوای بگی تنهام؟ خب خودم فهميدم .....جان؟ اها ...بقيه

نفهميدن ؟ باشه دوستام همه می دونن که تنهايی من بزرگه.....حالا اگه تو اينجوری

راضی هستی و خوشت مياد باشه ....اصلا خوشی به ما نيومده .کدوم خوشی ؟؟؟؟

خودت خوب ميدونی که نبوده .اگه هم بوده به اندازه ی يه ثانيه بوده .......که اونم

بعدش بزرگترين غمو ميدادی به من ....عيبی نداره ......بزن ....بزن ........بزن...

اصلا به من چه؟ تو خدايی اون بالا نشستی داری خدايی ميکنی .....منم بنده .

بايد بشينم و دم نزنم ....باشه انگار من با يه دنيا غم به دنيا اومدم ......غمی که تو

دوسش داری هميشه با من باشه .....باشه نمی خندم .....حرف نمی زنم .....بی خيال

نميشم .......فقط به خاطر تو .......اگه قراره اينجا هميشه از غم و غصه حرف بزنم

باشه هر چی تو بگی .....شايد من وقتی خوشحالم تو دوست نداری......

من حتی اون نقطه ی کوچولو ی

روی زمین هم نيستم .اينقدر گمم ..گممممممممممممممممممممممممممم .

وقتي دستانم خالي از همه چيز باشد

 

اين دلم است كه مي تواند لايق تو باشد

 

دلم را از مال دنيا جدا مي كنم

 

با عشق و ايثار به تو هديه مي كنم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 15:11  توسط بهرام   | 

 

تو چه بودي كه تو را ديدم و ديوانه شدم

 

خدایا! به دور از این همه هیاهویی که گاهی خفه ام می کند، به دور از گوش و چشم نا محرمان، پاسخ همین یک سوالم را بده. من کجای کارم!

تو خود از این تصویر حدیث بسیار دانی

  گلچینی از باغ معرفت

بزرگترین خیانت ها

این است که به دوست خود که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.

                                                                       حضرت محمد (ص)

حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی است.

                                             لارو شفوکو

مردان آفریننده ی کارهای مهمند و زنان به مجود آورنده ی مردان مهم.

                                                                                       رومن رولان

عشق, اصل همه چیز, دلیل همه چیز و خاتمه ی همه چیز است.

                                                                                       لاکوردر

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق فراموش می شود.

                                                                                             اخوان صفا

 اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است

از بس که آسمان دلم ابريست

 تمام خاطراتم نمناک شده  است
 نمي دانم چرا؟
 دريا را هم  که ديدم به ياد تو افتادم
 روي ماسه هاي ساحل نوشتم
اگر طاقت شنيدن داري
 من شهامت  گفتن دارم
 دوباره به دريا نگاه کردم
باز برگشتم اين بار روي ماسه ها نوشتم
 دوست دارم باران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 19:13  توسط بهرام   | 

 

 

       

   

مجنون ز دري پاي کشيديم کشيديم

اميد ز هر کس که بريديم بريديم

دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند

از گوشه بامي که پريديم پريديم

رم دادن صيد خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندي و رميديم رميديم

کوي تو که باغ ارم روضه خلد است

اکنون که ديديم نتوان گفت نديديم

صد باغ بهار است و صلاي گل وگلشن

خوش ميوه اين باغ نتوان گفت نچيديم که چشيديم

سر تا به قدم تيغ دعاييم و تو غافل

هان واقف دم باش رسيديم رسيديم

وحشي سبب دوري و اين قسم سخنها

آن نيست که ما هم نشنيديم شنيديم

(وحشي بافقي)

زندگی چیست جز  درد کشیدن 

 زندگی چیست جز محنت کشیدن

 زندگی چیست جز راهی بی پایان

من در این راه نیاز به همسفری داشته ام

من در این راه نیاز به مرکبی داشته ام

من در این را ه بی حضورت دچار تشویش گشته ام

عشق چیست که ادم را فنا سازد در آخر

عشق چیستکه آدم را رسوا سازد در آخر

عشق چیست که باعث شد به خاطرت زندگی را ببازم

ای کاش هیچ گاه نگاهم در دید گاه زیبایت نمی تابید

ای کاش هیچ وقت آوایت در گوشهایم نجوایی نمیکرد

وای کاش هیچ گاه تنم مزه شیرین آن مخمل را نمی چشید

من در وادی تو دیوانه گشته ام

من در حصار عشق تو مجنون زمانه گشته ام

من در گرمای مهر تواز خود بی خود گشته ام

   

از همان نگاه اول چنان در قلبم نفوذ کردی

که با هیچ ابزاری نتوانستم تو را از قلبم بیرون بکشم

وچنان آتشی در قلبم افروختی که با صد دریا هم نمیشد این آتش خاموش کرد.

این قلب من که بزور می طپید با دیدن روی زیبایت چنان به طپش افتاد

که گویی سال ها از طپیدن جا مانده به یکباره بیدار شده است

نمیدانم چرا هر وقت تو را می بینم زبانم ترمز می کند

و بدنم همچون بید به لرزه می افتد ؟

می دونی چرا یا نه ؟

http://tinypic.com/view/?pic=nv1vdy

در دلم نام تو را خواهم نوشت

در جهنم یا که باشم در بهشت

نام تو در خاطرم آمیخته

جز تو را از سر برون انداخته

آفتابی! بر من مسکین بتاب

زنده ام با آذرخشت آفتاب

از سحاب تیره باران خواستن

قطره ها از چشم نالان خواستن

عاشقی ماند که یاری خواستن

عشق بودن لیک باری خواستن

عشق چون در جان و دل آید پدید

روزگار دیگری بایست دید

با تو بودن رنگ خوب زندگی است

بی تو حتی زندگی آوارگی است

   

 از عشق مگوئيد كه، بيخود شدم عاشق
افسوس! چه آورد سرم عشق شقايق

حالا تو بيا! اي دل بيــمار به پيشم
آشفته مرا كردي و خنده تو به ريشم

اي عشق ببين با دل سرگشته چه كردي
از او بربودي تو قـرار و همه مردي

باور چه توان كرد كه مستي به سر آيد
دنيـــاي شود تار ، اگر يــار نيا يد

باريدن باران و شب ساكت و آرام
پوشانده، شرابي كه ز ديده است به اندام

ازدور شدي خيره به من با دو نگاهت ...
من بر سر ميعاد بُدم چشم براهت

   

                    

                                                                     

   

قسم نمي خورم!
قسم نمي خورم ولي خيلي دلم گرفته

پشت تموم شيشه ها بارون غم گرفته
يه روز تو بودي و هنوز مثل اينه كه چشمام
غير تو هيشكي و نديد،يا خيلي كم گرفته
تو بودي كه حرف منو با گريه مي شنيدي
مي گفتي كه:"گريه نكن!ابرك نم گرفته
بارون هميشه اين جوري ساكت و سرده اما..."
وقتي تو نيستي روزامم مثل شبم گرفته
!
چيك چيك شيشه و صدات كه نيستي

انگاري كه شعر تو رو با گريه دم گرفته
!
بازم من و عهدي كه با پنجره تو بستم
:
يادت به يادم مي مونه :خيلي دلم گرفته

گونه های سرد او خیس اشک بود هر قدمی که بر میداشت و هر روزی که می گذشت خاطرات شیرین گذشته را به یاد او می آورد

توده ای از افکار پوچ و توهم و خیال به ذهن بی رمق و افسرده اش هجوم آورده بود یاد ان روز ها که زندگی همچو نسیم بهاری سراپای وجودش را گرفته بود و او از عشق سرمست شده بود

لحظه ای رهایش نمیکرد .... یک پرسش بی جواب آزارش می داد ... که چرا عشق مثل هوای بهاری گاهی سراپای وجودم را سر شار از مهر و محبت می کند و گاهی همچو پاییز برگ های شادی را تک تک از تن خستم می گیرد

ولی افسوس که از شنیدن این سوال حتی شمع نیمه سوخته ی روی

طاقچه ی اتاقش قطره قطره آب شد و سوخت

 

20بارديدمت ۱۹بار بهت خنديدم

۱۸ بار به من اخم کردی ۱۷ بار از دستم خسته شدی

ولی من باز ۱۶ بار ديگرسعی کردم ۱۵جمله ی عاشقانه رو ۱۴ بار به ۱۳زبان

و ۱۲ لهجه و۱۱ روز روزی ۱۰ باربه کمک ۹ نفر به تو گفتم

اما تو ۸ بار قهر کردی ۷ بار سرتو از من برگردوندی ۶ بار برات مردم ۵ بار قربونت رفتم

۴ بار نازتو کشيدم تو ۳ بار ناز کردی و ۲ بار خنديدی و جونمو به لبم رسوندی

تا ۱ بار بگی دوستت دارم

OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE
OUILOVYOUIL
****** VEYOU ****** ILOVEYOUILO
OVEYOUIL
*********** L *********** OUILOVEY
YOUIL
*************** *************** YOUIL
UILO
*********************************** VE
EI
************************************* IL
V
*************************************** O
O
*************************************** L
E
*************************************** U
YO
************************************* IL
YOUI
*********************************** EY
OVEYO
******************************* LOVEY
OVEYOUIL
*************************** ILOVEY
UILOVEYOU
*********************** UILOVEYOU
VEYOUILOVEYOU
***************** YOUILOVEYOU
YOUILOVEYOUILOV
************* LOVEYOUILOVEY
UILOVEYOUILOVEYOU
********* LOVEYOUILOVEYOU
LOVEYOUILOVEYOUILOV
***** ILOVEYOUILOVEYOUI
EYOUILOVEYOUILOVEYOU
*** YOULOVEYOUILOVEYOU
VEYOUILOVEYOUILOVEYOU
* VEYOUILOVEYOUILOVEY

تو رو خدا نظر بدین

 



به نظرتون کدوم یکی بالا میره کدوم یکی پایین !؟


عجیب ترین تصویر هنری


این کیه ! اونا کین؟


معجزه تصویر


معجزه در تصویر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:49  توسط بهرام   | 

 

کاش می شد پر بگیرم در هوای چشم تو

آیه ی احساس می خواندم برای چشم تو

چشم من پر ز اشک شد

اشکم پریشان می رود

می رود چون کشتی بی نا خدا در چشم

 

 چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
نفسی آتش سوزان نفس سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الاهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

چون راهبر کعبه و بت خانه یکیست

ساقی و شراب این دو پیمانه یکیست

زنجیر    قیود    را   اگر   پاره   کنی

معلوم شود عاقل و دیوانه یکیست


اولين روزئ كه توراديدم ’‌فقط برايم يك دوست بودئ . يك همدم برائ پركردن لحظات فراغتم . من با تو و دنيائ قشنگ واژگانت رشد كردم قد كشيدم با تك تك همراهانت همدلئ كردم و ذره ذره ئ وجودت رابا خودم قسمت كردم . تو ناجئ قلب من شدئ در همه ئ شادئ ها و غم ها در كنارم بودئ ومن چه عاشقانه تورا دركنار خود نگه داشتم .
امروز تو ديگه برايم يك دوست نيستئ ’‌ تو قشنگ ترين و زلال ترين گوهرئ هستئ كه من مئ توانم داشته باشم . هميشه با تو خواهم بود . هميشه بهترينت مئ دانم و هميشه دوستت خواهم داشت .

زمانئ كه چشم باز كردم تو آمدئ نرم و لطيف بر مژگانم نشستئ . ديدگانم راكم كم مرطوب كردئ و گذاشتئ تا ابرها به كنارئ روند و نور اميد بر زندگئ ام بتابد . اينك كه بعد ازايام شادئ تورا مئ جويم ’‌ديگر از من رويگردان شده ائ ’ نمئ دانم چرا اما اكنون كه نيازم به نگاهت گره مئ خورد ’ تومصرانه به من مئ گويئ كه راهئ نيست برائ من .
خدايا ’‌اينك كه تنها بهانه ئ ديدگانم را ربوده ائ نمئ دانم خرسند باشم يا غمگين .

این مرگ وحیات هر دو نا معقولند

فاعل  به جلو و از  عقب مفعولند

از هستی و نیستی هم محهولند

ز اسرار بزرگ عالم هم مجهولند

قانون  طبیعت اند  و بی  سلولند


 

تا به دانشکده ی عشق و جنون پا نرسد

منطق   شیخ  به  یک  حل  معما  نرسد

تا شب  وصل  تو بر  پا نشود  بزم  سرور

خبری   بر   دلت   از   عالم   بالا   نرسد

کی روم از پی خوبان من با شرم و حیا

کششی  تا  ز  دل   اهل   تمنا   نرسد

تا چو  مجنون  نخوری  گرد بیابان طلب

هر گزت  پای  به  سر  منزل  لیلا نرسد

بعد عمری که  به پیری برسیدی بینی

بجوانی   دگر  آن   چهره  سیما  نرسد

چشم  دل  باز کن و مصطبه فقر ببین

که به سر پوش درش گنبد خضرا نرسد


اگه دلم تنگ ميشه خيلي برات منو ببخش

اگه نگام گُم ميشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اكه شبا همش ستاره ميچينم

اگه همش پيش همه بهت ميگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب مي بينم

منو ببخش اگه تو رو ميسپارمت دست خدا

اگه پيش غريبه ها به جاي تو ميگم شما

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم

تو فرشته يي و من خيلي باشم يه آدمم

منو ببخش اگه فقط ميخوام بشي مال خودم

منو ببخش اكه كمم ولي زيادي عاشقت شدم

منو ببخش اگه برات ميميرم و زنده ميشم

منو ببخش اگه با ديوونگيام پيش تو شرمنده ميشم

منو ببخش من نميخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونيتو نه به شبو نه دست آسمون بدم

اگه دوست دارم خيلي زياد منو ببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم ميخواد منو ببخش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 1:47  توسط بهرام   | 

 

 آرزوی من خوشبختی توست، با من باشی یا نباشی فرقی نمیکنه ...
...
خودم هم نمی دونم چیکار میخوام بکنم ، نمیخوام تو به آتیش من بسوزی
...
...
تو هم خوشگلی ، هم باهوشی ، هم زرنگی ... آدمهایی خیلی بهتر از من گیرت میاد
...
...
ما مدلهای ذهنیمون با هم فرق میکنه !!! هیچ پروسیجری برای تلفیق این دو مدل نداریم
...
تاکید مداوم بر برخی جملات شریعتی:" اگر عشق دوام یابد،به ابتذال می کشد
... "
...
بازگویی و تحسین قصه های لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد و کلیه عشقهای نافرجام

و باز این بارهم برای تومی نویسم ………

شاید این بار نامه ای پر از باران برایت

بنویسم

وقتی به هوای دیدنت قلب ابرها هم

تندتند می تپد

یاد تو مثل چیزی شبیه

یک قطره باران

بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیز می خورد...


نمی دانم چرارفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تاکی، برای چه،

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد!


كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود
كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي
و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي
و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم آوار نمي شد
و كاش هر گاه به ماه آسمانت مي نگري
مرا ميان هر آنچه از من به ياد مي آوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي آوري و نه من تو را از ياد مي برم
اگرچه آرزو داشتم كاش حتی واسه یه بارم شده تو را بیبینم

ولی.................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:32  توسط بهرام   | 

 

ای جغدها ای زاغ ها غمگین مباشید

زیرا اگر دشنام «زیبایی» شما را رانده از باغ

و آوازتان شوم است در شعر خدایان

من قصه پرداز نفس های سیاهم

فرخنده می دانم سرود تلختان را ...

مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم

غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي

نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر؛

بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو

ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم

از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را

نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ...

يادت مي آيد حرفي را که زدي؛

گفتي مي روم،

گه گداري شايد به خوابت بيايم

شايد در خواب،

تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم

لااقل همين وعده را برايم بگذار ...

غريبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

بگیر این گل تو از من یادبودی

که تنها لایق این گل تو بودی

هزاران خواستند این گل بگیرند

ندادم چون عزیز من تو بودی

تا ابد قلب من جایگاه جاویدان عشق تو خواهد بود

شمع سوزان توام این گونه خاموشم مکن

تو قله خيالی و تسخیر تومحال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره دچار تو را چاره جز تو چیست؟

چون مرگ ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق،ای سرشت من،ای سرنوشت من

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

 


اگر زنجیری بر گردن دیگری بیندازید، سر دیگر آن بر گردن خودتان گره می خورد!

گذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی در بند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

بگذار تا ببوسمت ای نوشفن گسار

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شرار

بیمار خنده های توام! بیشتر بخند، بیشتر بخند!

خورشید آرزوی منی! گرمتر بتاب! گرمتر بتاب!

گرم تر بتاب! گرم تر بتاب....


دیدن آمده بودم دری گشوده نشد
صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد
سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم
دمی به بالش دامان تو غنوده نشد
لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود
ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد
نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس
هوای خاطرم امروز مشکسوده نشد
به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم
نمای ناب تماشای تو نموده نشد
یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم
که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد
چه چیز تازه در این غربت است ؟ کی ؟ چه زمان
غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد ؟
همین نه دیدنت امروز - روزها طی گشت
که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد
غم ندیدن تو شعر تازه ساخت . اگر
به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

مرحوم حسین منزوی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:18  توسط بهرام   | 

 

پروردگار بزرگ !

ای بیدار در خوابهای ما!

ای آشکار در پنهان ما! ای خدا !

 ای پروردگار!  هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانک می زنیم بر ما اجابتی کن این دعا را!

خداوندا

در چنین شبهائی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ، ای مطلق وحدت! بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا میکند، ای آنکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد می کنی!

ای آنکه و ای خدائی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی !

ای ناز نیازمندی چو من!

ای زیبای ساکت من! ای حقیقت خلوت من!

ای تفکر وجود من!

ای قدرت مطلق! ای صاحب بر امور من!

 ای مالک شبهای خسته من! ای مالک روح و جسم من!

ای آنکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم! ای حل هر مسئله!

ای بیدار در شبهای قدر!

ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم!

ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی!

ای آنکه شرمسارم از آن چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!

ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت!

ای موسیقی بی کلام عشق!

ای رود زلال روح من!

ای خداوند شایسته خداوندی!

تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در اين شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به آن لحظه ای که مرا خلق کردی. در من قرارده عشق علی را

ای مهربان !

ای بخشاينده و ای عاشق!

ای صاحب غروب زيبا! ای خالق باران رحمت !

ای! ای بزرگ

ای مسلط بر هر! بخشاینده هر گناه و معصیت!

ای رئوفا! ای شکورا! ایقادر بی انتها! ای مطلق هر چیز

مخلوق! ای شاهد هر ماجرا!

ای امور! ای صاحب هر نسیم !

ای فرمانبردان موجهای سرکش!

ای خالق مطلق!

ای برازنده سلطنت!

ای نگاه دارنده ايمان ما!

 پدید آورنده هر اتفاق!

ای نازنین مهربان!

ای قدرت

آب و خاک و باد ای طرفه نگار بی رقيب !

 ای معشوقه من در عشق بازی!

ای فرمانده آتش !

ای فرمانده

 ای شکافنده دو دريا!

ای زنده کننده هر مرده ای !

 ای بينا کننده هر کوری! ای ای گسترده قدرت و هستی و محيط!

ای آنکه بی اذن توبرگی از شاخه جدا نمی شود و قطره ای از آسمان نمی بارد!

ای جاری کننده رودخالق صدای زیبای بلبل!

ای تمان معنی هر چه زیبائی است! ای پدیدار

به وجودت قسم! تو را عشقی که در درون دو دل تنها در جنگل!

ای خالق بوی خاک پس از باران! تو را

دلها برای شنيدن صدايت می تپد ! تو را قسم به لحظه لقايت!

مرا را در کنار خودت محشور کن - ما را به رضايت به بهشت بفرست ما را به لياقتمان راهی ما بگذر

 خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده

 نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم


خدایا!

ای آغازگر ابدی در عشق ورزیدن

ابتدای عشق بندگی است و اطاعت

پس بیاموز مرا آداب دوست داشتن

و مرا تعلیم ده به عشق ورزیدن

که تو خود مرا برای عاشقی برگزیدی

و من میخواهم که در چشمه سار محبت تو غرق شوم

آنگونه که محبانت دوست داشتند و محبت کردند .

امید آنکه پذیرا باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:51  توسط بهرام   | 

 

براي تو از پنجره کوچک تنهاييم حرف مي زنم

از پشت ديوارهاي سنگي

با قايق غمهايم

در رودخانه اشکهايم

براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو ميزنم

چشمان مهربان تو از لابلاي شهر ستاره ها

باز هم قصه اميد را مي گويند

اما قلب کوچک من سالهاست

که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است

از خود خانه و سرپناهي ندارم

و در جستجوي آن نيز نيستم

اما در بطن جان آرزوي من اينست

که خانه اي در دل آسمان داشته باشم

اگر چه به مساحت يک قلب باشد

من با زندگی می جنگم ودرمقابل مشکلات سرخم نمی کنم ونمی ذارم کوله بار هرچندتهی م رودست های ناتوان کسی ازمن بگیره که اعتمادی به باورهاش ندارم

من نمی ذارم کسی دلبستگی هام روناغافل ازم بگیره

برای قلب من زودبودتادستخوش گردبادبی مهری قرار بگیره اماحالاکه قلبم شوق دیدارتوروداره می خوام که لحظه لحظه زندگیم بوی توروداشته باشه

 می دونی این روزا خیلی دلم میخوادهمه چیزروبزارم وپیش توبیام امابازم برای خاطرخونوادم نمی تونم این کارو کنم

دلم میخوادبیام پیش توتوئی آرامش بخش قلب ناآرام وتنهای منی بااینکه حتی می دونم چون خودت گفتی که بیام کسی انتظارمو نمی کشه بازم دلم میخواد..........


 

 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم
:
باشد براي روز مبادا
!
اما
در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

 

 


ساده نوشتم ، ساده گفتم ... نوشتنم از بی دردی نيست . ساده صداقت را هجی کردم ، ساده بر مرگ آرزوهايم گريستم . ساده فريادم را در گلو خاموش کردم . ساده کودکی را ترجمه کردم . آنجا که شادی بازی کردن با عرو سک های رنگی علامت سوالی بی جواب ماند . ساده پدر را نقاشی کردم ؛ چشمانش را آبی آبی مثل دريا ... با مدادرنگی های خيالی ، در عطوفت نگاهش گم شدم . خانه را ساده ی ساده کشيدم ؛ کوچک و صميمی با دلواپسی ها و رنج های تمام نشدنی مادر ، فزشته ی عشق و ايثار . ساده خودم را شناختم و لحظه لحظه ی زندگيم را ... . ساده می نويسم از دردهايی که با من بزرگ شدند به جای همبازی های کودکی ... ساده با خدا حرف می زنم ؛ دستانم وقتی به آسمان بلند می شود خدا را نرديکتر از هميشه حس می کنم . ساده می فهمم و درک می کنم دردمندی که زندگيش را در گرو آبرويش زيبا می بيند . دست نيازش را تنها خدا می بيند . ساده اشک يتيمی مرا منقلب می کند . وقتی به چشمانش نگاه می کنم ، خودم را می بينم . ساده می نويسم ، ساده می گويم بی دردی درد من نيست ... وقتی مشت های گره کرده ام را به ديوار تنهايی می کويم و هق هق گريه ام را ، بی صدا خاموش می کنم . ساده می گويم رفيق ، صداقت هميشگی راز رفاقت است . ساده با اشک چشمانم وضو می گيرم و بر سجاده ی عشق نماز می گذارم . ساده می گويم با خدا ... که جرم بی گناهی شد گناهم .

 


تمام لحظه ها پر از سكوت - تمام فاصله ها پر از هبوط – و هيچ فاصله اي ميان ما نبود

تمام حضور تو پر از آواز – تمام وجود من پر از پرواز

تمام تو خوب بود تمام تو حداقل -- اينجا -- بود

به من بگو چه شد كه:

تمام تو به يك لحظه از نگاه من پر كشيد

تمام من به يكباره آتش گرفت – تمام تو ماند. تمام من از تو جدا تمام تو يادي بيش نماند – تمام من فقط فكر ميكرد كه در حضور تو نشسته بود – تمام تو از ميان برخاست تمام من به يكباره شكست – تمام تو صداي تمام من را نشنيد – تمام من گريست تمام من عجيب گريست – تمام من آب شد ز بس كه گريست

تمام تو اينك دوباره پيدا شد.

ولي دريغ.

تمام من سالهاست كه ديگر تمام شده بود


نمی دانم چرارفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تاکی، برای چه،

ولی رفتی

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام

برگرد!


چه درديست در ميان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

براي ديگران چون كوه بودن

ولی در چشم خود آرام شكستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شكستن

به نزد عاشقان چون شمع خاموش

ولی در بزم خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاك سپردن

ولی برق اميد به خانه بستن

به من هردم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رفتن

اگر مقصد پرواز است,قفس ويران بهتر

پرستویی که مقصد را کوچ می داند

از ويرانی لانه اش نمی هراسد


 

مانده ام بر ساحل

لیک هوای دریا در دل

آه ای آبی ژرف

دل او طوفانی است

من در انتظار آفتاب می دوم تا سر کوه

می روم تا گرمی اش آورد عشق و شکوه

آفتابی نیست خورشید یخ زده است

در برم می گیرم دستهایش را سخت

می روم در بر او می خوانمش آوازی به گوش

کز دل سوزان من آخر جرعه ای را تو بنوش

من درون سینه ام دارم خورشیدی دگر

در نگاه و دیده ام دارم آفتابی دگر

گرمی دستم ببین آتش است این آتش

من دگر من نیستم گشته ام بی تاب اش

باز می آید به خود خورشید یخ زده

می شود همراه من بر دل طوفان زده

می درخشد در دل آبی هفت آسمان

کز دل سوزان من می دهد گرمی به آن

می نشیند خشم او می شود آرام دل طوفانی اش

آه باز هم راه هست بر دل دریا یی اش؟

باز می آيد ز راه موج گرم عشق او

می کشد با مهر مرا در بر وآغوش ؛ او

می نشینم پیش او با امید بر دیده اش

می سپارم دل به او؛ بر دل دریا یی اش


مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند

می نهد بر شتانه های خسته ام بار نگاه
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند

گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند

با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند

بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند

در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم
سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم
به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم
هـزار قافـــــــــــله نور در طـــــواف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم


 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14:57  توسط بهرام   | 

 

سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هيچ ندانست که بود
خود او هم به يقين آگه نيست
چون نمي داند کيست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.


ترا مي خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگيرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من اين کنج قفس مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فکرم که دستي پيش آيد
و من نا گه گشايم پر بسويت

در اين فکرم که در يک لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگي از سر بگيرم


بس كه جفا ز خار و گل ديد دل رميده ام
همچو نسيم ازين چمن پاي برون كشيده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلاي جان من عشق به جان خريده ام
حاصل دور زندگي صحبت آشنا بود
تا تو زمن بريده اي من ز جهان بريده ام
تا به كنار من بدي بود به جا قرار دل
رفتي و رفت راحت از خاطر آرميده ام
چون به بهار سر كند لاله ز خاك من برون
اي گل تازه ياد كن از دل داغديده ام
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام


ديگـر نمانـده هـيـچ بـجـز وحـشـت سکـوت
ديگـر نمانـده هـيـچ بـجـز آرزوي مـرگ
خشم است و انـتـقـام ِ فـرو مـانـده در نگاه
جسم است و جان ِ کـوفـتـه در جـسـتـجـوي مـرگ

تـنـهـا شـدم ، گـريـخـتـم از خـود ، گـريـخـتـم
تـا شـايـد ايـن گـريـخـتـنـم زنـدگي دهـد
تـنـهـا شـدم که مـرگ اگـر هـمـتـي کـنـد
شـايـد مـرا رهـايـي ازيـن بـنـدگـي دهـد

تـنـهـا شـدم که هـيـچ نـپـرسـم نشان کـس
تـنـهـا شـدم که هـيـچ نگـيـرم سـراغ خـويـش
دردا که ايـن عـجـوزهً جـادوگـر ِ حـيـات
بـار دگـر فـريـفـت مـرا بـا چـراغ خـويـش

اکـنـون شـب اسـت و مـرگ فـرا راه من هـنـوز
آنگـونه مـانـده اسـت که نـتـوانـمـش شناخت
اکـنـون مـنـم گـريـخـتـه از بـنـد زنـدگـي
بـا زنـدگـي چگـونه تـوانـم دوبـاره سـاخـت ؟

به تو فکر مي کنم
عاشقان در اين دنيا کاري نمي کنند
مگر اينکه ميان صخره ها بنشيند
و به پژواک صداي عاشقانه خود گوش دهند
صدايي که مي گويد :
آيا تو هم به من فکر مي کني ،

همان قدر که من به تو فکر مي کنم


ناز کمتر کن، من اهل تمنا نيستم
زنده با عشقم، اسير سود و سودا نيستم

عاشق ديوانه اي بودم، که بر دريا زدم
رهرو گمگشته اي هستم، که بينا نيستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا، نا ديده اي
تا بداني اينقدرها هم شکيبا نيستم

بس که مشغولي به عيش و نوش هستي غافلي
از چو من بيدل، که هستم در جهان، يا نيستم

دوست مي داري زبان بازان باطل گو را
در برت لب بسته از آنم، کز آنها نيستم

دل بدست آور شوي با مهرباني هاي خويش
ليکن آنروزي، که من ديگر به دنيا نيستم

پاي بند آز خويشم، مهلتي اي شمع عشق
من براي سوختن اکنون، مهيا نيستم

هيچکس جاي مرا ديگر نمي داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم، که پيدا نيستم


نشود فاشِ کسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي که ميان من و توست

روزگاري شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه
اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي زجهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر کجا نامه ي عشق است نشان من و توست

«
سايه» زآتشکده ي ماست فروغ مه ومهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست


به يکديگر عشق بورزيد اما از عشق بند مسازيد...:
بگذاريد عشق دريايي مواج باشد در ميان سواحل روح شما
...
با هم بخوابيد و برقصيد و شادمان باشيد
...
اما بگذاريد هر يک از شما تنها باشد
...
همچون سيم هاي عود که تنها هستند
...
گر چه با يک نغمه به ارتعاش در مي ايند
...
دل هاي خود را به يکديگر بدهيد اما نه براي نگه داشتن
...
زيرا تنها دست زندگي شايسته است دل هاي شما را نگه دارد
...
در کنار يکديگر باستيد اما نه بسيار نزديک به يکديگر
...
زيرا ستون هاي معبد جداي از هم مي ايستند
...
و درخت بلوط و درخت سرو در سايه ي هم نمي بالند...

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید...

هر چند راهش سخت و ناگوار باشد...

هنگامی که با بال هایش شما را در بر می گیرد تسلیمش شوید...

گر چه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند...

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید...

گر چه ممکن است صدایش رویا هایتان را پراکنده سازد...

عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان می کشد...

همان گونه که شما را می پروراند،شاخ و برگتان را هرس می کند...

همان گونه که از قامتتان بالا می رود،به زمین فرو میرود و ریشه هاتان را میلرزاند...

عشق شما را همچون بافه های گندم برای خود دسته می کند...

می کوبدتان تا برهنه تان کند...

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند...

آسیابتان می کند تا سپید شوید...

ورزتان می دهد تا نرم شوید...

آن گاه شما را به آتش سرخ خود می سپارد...

تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید...

من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت...

اگر پیش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد...

فردا آن را به زبان می آورد...

زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد...

من آمده ام تا در شکوه و روشناییِ عشق و زیبایی،زندگی کنم...

من اینجایم،زنده...

مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند...

اگر آنها چشمانم را در آورند...

من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد...

اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند...

من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت...

که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان...

و اگر هوا را از من دریغ کنند...

من با روحم زندگی خواهم کرد...

زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است...

من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم...

روزهایی خواهند آمد که آنچه من اکنون در خلوت خویش انجام می دهم...

در پیشگاه مردم،آشکار و باب خواهند شد...

و آنچه من امروز با یک زبان می گویم...

فردا آن را با زبان های گوناگون باز خواهد گفت...


هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

اولش فکرنمی کردم که دلم رو برده باشی

یادلم گول چشای زيباشو خورده باشه
اما نه گذشت دیدم دل من دیوونه تر شد...
به تو گفتم دلت از قصه من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن...
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن ..
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته...
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار باسه هرگز نرسیدن


محبوبم،اشک هایت را پاک کن...!

زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده...

و ما را خادم خویش ساخته...

موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما را ارزانی می دارد...

اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر...

زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم...

و برای آن عشق است که رنج نداری،تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم


وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمی‌کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم
اين تقويم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پير مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی اين در نمی‌کنم

گاهي كه دلم

به اندازهء تمام غروبها مي گيرد


چشمهايم را فراموش مي كنم


اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند


من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس


مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست


و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد


و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند


با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست


از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد


و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد


و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد


از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است


من هنوز ترا دارم


 

یک شعر ترکی تقدیم به دوستی که شعر ترکی خواسته بودند

عاشق اولدوم کی یاریم دردیمه درمان ائلیه

یوخ که هر درده سالا.دیقه ده حیر ائلیه

عاشق اولدوم کی تاپام بلکه غریبلیک داواسین

نه بیلئیدیم اوزو درد دی.کی پریشان ائلیه

گوزلریم گونده قان آغلار نه یازمیش بومنه

کی منی یار گوزونه خار مغیلان ائلیه

سنسیز ای یار منیم خوشگذرانیم یوخدور

بی تو ای یار من گذران خوشی ندارم

سنکه یوخ سان اله بیل جسمده جانیم یوخدور

وقتی که تو نیستی مثل اینکه در جسمم جان و روح نیست

عشق پروانه سی یم غم اودوینا تابیم وار

پروانه عشقم تاب و توان به آتش غم را دارم

خسته بلبل کیمی هر لحظه فغانیم یوخدور

مانند بلبل خسته هر لحظه آه و فغان ندارم

بو یامان گونده منیم بیرجه امیدیم سن سن

در این زندگی بد تنها امیدم تویی

سنسیز هچ بیر کسه عالمده گمانیم یوخدور

بی تو به هیچ کس در عالم گمانی ندارم

زلفینه باغلی اولاندان بری – مجنون کیمی یم

از روزی که به زلف تو بسته شده ام مانند مجنون گشته ام

اله سرگشته یم هچ یرده – مکانیم یوخدور

چنان سر گشته ام که در هیچ جا مکانی ندارم

صبر آرامیمی الدن غم هجرانین آلیپ

دوری تو آرامش صبرم را از من گرفت

بیرده غم چکمگه جسمیمده- توانیم یوخدور

دیگر برای تحمل غم در جسمم توانی نیست

«واحدم» آتش حسرت بورویوب- دوروبریم

من «واحد»هستم آتش حسرت دورو برم را به حصار کشیده

یانیرام حالیمه بیر، قلبی یانانیم یوخدور

می سوزم در حالیکه کسی نیست به حال من بسوزد


از میان اشیاء این عالم، چهار چیز است که مالک بردار نیست
صاحب ندارد، قباله مالکیت برایش بی معنی است، ابلهانه است، سخیف است، حرف رسم و رسومات! حدود و مقررات، عرفیات و اعتبارات، سند و مهر و امضاء و شاهد و بیع و شری درباره اش حرف پوچ و زشتی است
یکی کتاب است، دیگری معبد است، دیگری زیبایی است و دیگری ... دل

بار خداوندا!!

از تو میخواهم که در ماه ضیافت الهی همه عاشق هایت را دست خالی

بر نگردانی همه ما نیازمند توهستیم دلهای شکسته مردم گرسنه بیماران

داغدیدگان وهمه انهایی که ایمان به تو دارن و در این روزهای آخروسخت

یاد تو بر دلشان هست وگرمای وجود از تو میگرند

و در آخر از زبان همه دوستان

خدایا : جسم من دشتی است که بذر نیکی در آن می کارم و با نام تو آن را آبیاری می کنم تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید... خدایا: چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم فقط میدانم............

که معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من بر گیری خواهم مرد

با آرزوهای بزرگ برای همه شما دوستان

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 21:50  توسط بهرام   | 

 

پی اسم تو می گشتم ته یه فنجون خالی . دنبال یه طرح تازه یه تبسم خیالی!فنجونای لب پریده٬ قهوه های نیمه خورده. منو عشقی که واسه همیشه مورده٬ دل به عشق تو سپرده!

طرحی که کف دل ادماست ٬ شاید همونی باشه که ته فنجونهای قهوشون می افته. شاید هم برعکس. ولی زیاد فرق نداره. من دانسته هام را با تلخی قهوه فرو می دم و تو بقیشو برام از کفش می خونی. الان دقیقآ حس و حالم بوی قهوه ترک و سیگار و ماهی ابپز می ده! چیزی که شاید با خودت می گی حقیقت نداره یکی پیدا می شه و صاف می ذاره کف دستت و می گه که ته فنجونت نوشته! ........!.

 یعنی ممکنه اون کف چیزی نوشته شده باشه؟

اگه بخوام بگم باور ندارم٬ باید اخرین اتفاقی که برام افتاده و کسی ازش خبر نداره و خاطره صاف از توی فنجونم گذاشت کف دستم را هم انکار کنم!

درست همون چیزی را که من تو زندگیم سانسورش می کنم. اما خوبیش اینه که بازم فقط خودت می دونی.فقط خودت!

مردي تنهاست
در پي عاقبتش مي گردد
و با خاطره گذشته شيرينش
قهوه تلخش را مي نوشد
بر فنجان شيشه اي در دستش
چهره معکوسش پيداست
قلبش چند وقتيست
که از سردي و گرمي روابط
به يکباره ترک برداشته
در اتاق خالي
ساعت هم مي خوابد
کاغذ از تيزي قلم روي تنش مي نالد
و تنها باد حين گذر از پرده او مي خواند
در اتاق خالي مردي بي رنگ است
محبت پس انداز دارد
در گوشه لبريز از خواب چشمانش
چشمه مرموزيست
که در خشکي رفتارها آرام آرام
آب روي صورتش مي پاشد
در اتاق خالي
مرد هم مي خوابد
تا که در خواب ببيند فردا
چه کسي سيلي جامعه را خواهد خورد
چه کسي اميد را خواهد برد؟؟؟


عشق يعني ....... کسي که دلتو مي بره

 عشق يعني ....... بعضي وقتا اشک زياد ريختن

عشق يعني ........ جز عشقت هيچي رو نبيني

عشق يعني ........ اين فکر که چقدر خوبه اون تو رو بخواد

 عشق يعني ........ قشنگ ترين لباستو براش بپوشي

 عشق يعني ........ ترانه اي که اونو به يادت مي ندازه

عشق يعني ....... منتظر تلفنش باشي

عشق يعني ........بدون اون انگار تو بيابون سرگردوني

عشق يعني ......... وقتي اونو مي بيني داغ کني و

 عشق يعني ........ هيچ وقت دلشو نشکني

 و با همه ي اينا با يک کلام وبه سادگي عشقت رو فراموش نکني

اشک هایم
نقش های هر چیزی را

- جز نقش ِ تو - می شویند

این جا

تمام ِ دکمه های کوچک ِ این ماشین

زیر ِ سرانگشتانم می لرزند

نقطه نقطه نقطه

صورت ِ تو شکل می گیرد

روی صفحه

این جا

پشت ِ پرده ی اشک ِ من

می تپد قلبی

در قلب ِ سیم های خشکیده


عروسی در شب عروسی اش می خواند

بسم الله النور

 - اگر شمعدان وجودمان را روشن کنیم خود را در آینه خدا خواهیم دید ، نیازی به آینه و شمعدان نیست.

- اگر نیتمان خدایی باشد ، سر سفره ی خدا خواهیم نشست،نیازی به سفره ی عقد نیست.

- اگر برای خدا همراه هم شویم چه بسا به (احلی من العسل) برسیم نیازی به عسل نیست.

- اگر عشق بازی را یاد گرفتیم گردو بازی را کنار خواهیم گذاشت،نیازی به گردوهای زرورق پیچیده سر سفره عقد نیست.

- اگر فهمیدیم که بهترین لباس،لباس تقوی است نیازی نیست که برای یک شب مجلس عروسی دهها هزار تومان پول لباس عروس بدهیم .

- اگر نگاهمان قشنگ باشد،می شود از پشت عینک به دیگران نگریست،نیازی به لنز نیست.

- اگر پشتوانه ی زندگی،عشق و ایمان باشد،برای دوام و استحکام پیوند نیازی به

مهریه ی چند صد سکه ای نیست.

- اگر نگاهمان پر از محبت و صداقت باشد،محبت دیگران جلب می شود؛برای جلب توجهشان نیازی به چند کیلو طلا نیست.

- اگر قلب ما پذیرای حضور قشنگ شما باشد تمام صفایتان در وجود ما ثبت می شود،نیازی به دوربین فیلمبرداری نیست.

- اگر قرب معبود را بخواهیم گل وجودمان در همنشینی با او چون گل معطر خواهد شد،نیازی به گل زدن ماشین نیست .

- اگر نگین دلمان را شفاف کنیم ارزش حقیقیمان را خواهیم یافت،برای منزلت یافتن نیازی به افزودن نگین حلقه نیست.

البته بگم که منم باهاش موافق نیستم اونم در بعضی مواردش.


با عشق دعا کن

اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن

و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.

وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.

به پروردگارت نشان بده که حاضری

تمام وجودت را به پایش قربانی کنی.

راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به

حضرت دوست بگوید.

چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!

عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش

این است که دایم به آن نیرو بخشی.

یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ، قطره قطره به آن برسد.

وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و

زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید : " تو را نمی شناسم ".

قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟

چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن،

به درد و دل دیگران گوش دادن و................

خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست.

مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی.

گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است

اما چون عاشق و معشوق

یکی شوند

لفظ عشق می ماند و بس


دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ...

شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و

چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را

می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .

با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .

دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد


همیشه به یاد داشته باش

*روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.

*حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.

*برای فردات برنامه ریزی کن.

*ازعبارت (متشکرم)زیاد استفاده کن.

*نواختن یک الت موسیقی را یاد بگیر.

*زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.

*اگر مجبور شدی با کسی دعوا کنی اولین ضربه رابزن ومحکم هم بزن.

*برای هر مناسبت کوچک جشن بگیر.

*اجناسی که بچه ها می فروشند بخر.

*همیشه در حال آموختن باش.

*آنچه می دانی به دیگران بیاموز.

*روز تولدت یک درخت بکار.

*دوستان جدید پیدا کن اما قدیمی ها رواز یاد نبر.

*از مکان های جدید عکس بگیر.

*رازدار باش.

*فرصت لذت بردن از خوشی هاتو به بعد موکول نکن.

*به دیگران متکی نباش.

*هیچ وقت درباره رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.

*اشتباهت را بپزیر.

*بدان تمام اخباری که می شنوی درست نیست.

*بعد از تنبه بچه هات آنها را در آغوش بگیر.

*گاهی برای خودت صوت بزن.

*شجاع باش حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی هیچکس فرق این دو راتشخیص نمی دهد.

*هیچ وقت سالگرد ازدواج را فراموش نکن.

*به کسی کنایه نزن.

*به بچه هایت بگو که انها فوق العاده اند.

احساساتت را به کسی که دوست داری ابراز کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 21:34  توسط بهرام   | 

 

مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن شاه روزه مسلمانان، سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه، ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد درين مه خوش به خرمنگان روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباه روزه دعاها اندرين مه مستجاب است فلكها را بدرد آه روزه چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه سحورى كم زن اى نطق و خمش آن ز روزه خود شوند آگاه روزه


روزه و رمضان در آئينه شعر فارسى

مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد، اى همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن شاه روزه مسلمانان، سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه بجز اين ماه، ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه بدان مه ره برد آن كس كه آيد درين مه خوش به خرمنگان روزه رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباه روزه دعاها اندرين مه مستجاب است فلكها را بدرد آه روزه چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه سحورى كم زن اى نطق و خمش آن ز روزه خود شوند آگاه روزه


ایوان نجف عجب صفایی دارد

بنگر به حیدر چه بارگاهی دارد

عشق بازي به همين آساني است ...

هر كه با پيش سلامي در اول صبح

هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري

هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي

نمك خنده بر چهره در لحظه كار

عرضه سالم كالايي ارزان به همه

لقمه نان گوارايي از راه حلال

و خداحافظي شادي در آخر روز

و نگهداري يك خاطره خوش تا فردا

در ركوعي و سجودي با نيت شكر


امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند مرگ عشق را یاد آور می شوند

امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم

اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم

امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد

امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم

واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد

من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و امشب

صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

سنگ تراش سنگي از معدن درد بحر مزارم بتراش روي سنگ قبر من عکسي از چهر ه اي زيباي نگارم بتراش بنويس اي سنگ تراش عاقبت شدم فنا بنويس تا بدونه عمرمو دادم براش

خداي عزيز، آنجا هستي

آ یا صدايم را مي شنوی، به آن اهمیتی مي دهي ؟

خداي عزيز،این ما هستیم

كمتر از حد كما ل،دور از آزادی

 ما به آنچه به دست مي آوریم قانع ايم و بیش از آن نمي خواهیم

ولی گاهی فراموش مي كنيم كه براي چه ما را آفریدی

خداي عزيز، اکنون زمان موعود فرا رسیده

اگر گوش مي كني نشانه اي نشان بده

خداي عزيز، به تمنای من گوش فرا دار

ما را با نیازمان تنها نگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 18:17  توسط بهرام   | 

ازتوای شادترین ای تازه ترین نغمه ی عشق...

توکه سرشارترین عاطفه را نزد توپیدا کردم وتو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود.

به تو می اندیشم!

به تو می بالم!

و از تو می گیرم هرچه انگیزه درونم دارم...

دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش

از زمین تا به خدا

 

ای آدم ماشینی زمینی ... تو ر و چه به عشق و ستاره چینی

بی اعتنا از پیش هم رد میشیم ... ساده و بی دلیل با هم بد میشیم

یه لحظه از عاشقیمون بگذره ... توی < دوست دارم > مردد میشیم

پائیز میشه پا میزاریم رو برگا ... چترو میگیرم رو غم تگرگا

عادتمون شده با یه تسلیت ... میریم تو ماجرای تلخ مرگا

قلبای ما دیگه شکستنی نیست ... حرف چشامون دیگه گفتنی نیسن

دلو یه جوری میزاریم تو صندوق ... عین یه جنسی که فروختنی نیست


عزیزم برای تو مینویسم که بودنت فصل بهار نبودنت فصل پاییز هر وقت خواستم

دسته گلی را تقدیم کن هر گلی پس از دیگری پژمرده میشود

تو امدی وافتخار دادی که به قلب من بیایی.امدی وافتخار دادی که قلب مهربانت را 

به قلب من هدیه دادی.

امدی وبا مهر محبت خودت مذا دگرگون کردی.قلبم را تبدییل به باغ ارزوه کردی

با آن عشق محبت خودت مرا عاشق خودت کردی.

با آمدنت تمام امیدها و آرزوها زنده شده اند اهنگ دلنشین در قلب نواخته ای تا

آخرین لحظه زندگی ام به تو وفادار خواهم بود و قدر تورا خواهم دانست

دوست دارم برای تو کم است خیلی خیلی تورا دوست میدارم

باشه بگین هرچی میخواین...اما منم یه آدمم

آخه چرا بین شما ...مثه یه ذره ام ؟کمم؟

آی آدما جرم مگه عاشقی ومهرووفا

بایه نفرکه صادقه یه دل داره پرازصفا؟

آی جماعت جرم منه ...دوسش دارم یه عالمه

هرچی که ازصفاش بگم... جون خودم خیلی کمه

با خط-نشون کشیدنا ...منو خرابم نکنین

بابهتونا باتهمتا...حقیر وآبم نکنین

بگو بگو تورو خدا...کی بینمون خونه داره؟؟

کی بینمون به جز خدا ساغروپیمونه داره؟

هرچی بگم این آدما بازم سیاهم می کنن

باحرفای نپخته شون خام وتباهم می کنن

هرچی بگم گوش ندارن که بشنون حرف دلم

می گن که دیوونه شدم یامه خلم یاکه چلم..

من نمی بخشم به خدا هرکی که نیشم بزنه

حرفای بی ربط واساس بیادو پیشم بزنه

آی آدما... دنیای ما دنیای قلدر بازیه

هرکی که گنده ترباشه ازسرووضعش راضیه!!!

حرف اونا زوره وبس انصافشون نم کشیده

خداکه انصاف میداده...گمون کنم کم کشیده!!

فرشته ی کوچیک من بیا ببین اسیرشدم

دیرنکنی یوقت گلم...نیای ببینی پیرشدم

یوقت نری تنها بشم آواره میشم به خدا

این دل من پرمیشه ازغصه وصدهول ولا...

خورشید من بازم بتاب شب شدم وسردوسیاه

تواین جهنم به خدا بی تودارم می شم تباه..

بهشت چشماتو می خوام یوقت نگی که دیرشده

یوقت نگی که اون دلت زقلب خسته سیرشده

سنگ صبورم همیشه...توبودی آبم نشدی

چشمای بیدارتوتبم توبودی خوابم نشدی

ببخش اگه خوب نبودم فدای احساس و دلت

فدای هرچی خوبی و حرفای خوب وخوشگلت


مي نويسم از تو...

از تو اي شادترين...

تازه ترين...نغمه ي عشق...

تو كه سرسبزترين منظره اي

تو كه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا كردم

و تو كه سنگ صبورم بودي

در تمامي لحظاتي كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود

به تو مي انديشم...

به تو مي بالم و از تو مي گيرم هر چه انگيزه درونم دارم

ای کاش رهگذری بودم که فقط یک بار تو را می دیدم

اما نه این عشق دوستی از همان یک نگاه آغازشد

ای کاش نابینا بودم هرگز تورا نمی دیدم

ای کاش قلبی دراین سینه امتحانی وجود نداشت


براي شمع بسوز نگذار پروانه ببينه...براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشکن...براي عشق جون خودت رو بده اما جون کسي رو نگير..براي عشق وصال کن ولي فرار نکن...براي عشق زندگي کن ولي عاشقونه زندگي کن...براي عشق بمير ولي کسي رو نکش...براي عشق خودت باش ولي خوب باش...به خاطر عشق جنگ بکن ولي اون رو گدايي نکن


شبی از شدت درد و غم یار دل آزاری نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری صفای عالم مستی غمم را برده از یادم صفایی را که من هرگز نمی دیدم به هوشیاری من و سوته دلان هر شب در اینجا گرد هم آییم همه شب زنده داریها، همه مشتاق بیداری غم از اندازه افزون و تنم رنجور بیماری نشستم در خرابات و زدم بر طبل بی عاری می ناب از کف ساقی شفای نوشدارو را دل دیوونه من را که زخمی خورده بود کاری به جامی آنچنان از خود شوم بی خود که در مستی حراج مُلک عالم را ببخش اندوه دیناری نه در درماندگی

دستم را درون هر اتشي برده ام

اما هيچ اتشي داغ تر و سوزنده تر از دلت نبود

قلبم را به همه داده ام

اما هيچ كس مانند تو امانتدار دلم نبود

چشمهايم را به همه قسم دادهام

اما هيچ چشمي نجابت چشمهايم را نفهميد به غير از تو

صدايم را در گوش همه خوانده ام

اما هيچ شنونده اي بهتر از تو نبود

تا حرفهاي دل مرده ام را گوش كند

لبهايم را فقط براي گفتن تو باز كردم

اما فقط تو بودي كه گفتي

نه تو و نه من بلكه ما

دستهايم را به دامن همه اويختم

اما فقط تو بودي كه دستهاي پرالتماس مرا در دستهايت گرفتي

صدايم را بلند كردم

اما فقط تو توانستي صدايت را بالاتر از صداي پايينم بياوري

اشكهايم را به هر دريايي دادم

اما فقط درياي دلت مي توانست اشكهايم را در خود جاي دهد

من فقط تو را دارم

وقتي... وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتي او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي كردن مثل تنها مردن مثل تنها مردن...!!!

 « مرحوم دكتر علي شريعتي»

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:2  توسط بهرام   | 

 

غروب باز دوباره مريض و بد حال است

تمام سينه اش از غصه ها لگدمال است

زمان ...ساعت هفت است و خوب مي داني

هنوز بغض نگاهم نچيده و کال است

تمام ثانيه هار ا ورق ورق کردم

نيامدي.... به خيالم هزارها سال است

کنار باجه و يک سکه و کمي باران

وچشم ساده و خيسي که پشت دسمال است

صداي پچ پچ و حالا يکي دوتا خنده

کنار گوشي گوشم دچار جنجال است

حواس شعر مرا مي پراني و حالا

تمام قافيه هايم دچار اشکال است

سکوت مي کنم ...انگار که نمي فهمم

زبانم ..آه ...خدايا !...چرا ...چرا لال است ؟

تو پشت خط خودت... من کنار اين باجه

چرا شماره ي قلبت هميشه اشغال است

چقدر سکه و طرح دوباره ي باران

نگاه کن به غريبي که بي تو بدحال است

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست. پيوسته نوكردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ،‌ خواهان نوشدن است وديگر گون شدن. تازگي ، ذات عشق است و طراوت را از عشق گرفت، و عشق ،‌همچنان عشق بماند

به نظرت شکستن هنره؟ 7 طبقه آسمون , 7 طبقه زمين جا ندارن که خدا رو توي خودشون جا بدن. اما دل يک انسان به تنهايي ميتونه خدا رو توي خودش جا بده. پس دل کسي رو نبايد شکست. چون در اين صورت خدا رو بي جا و مکان کردي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 18:22  توسط بهرام   | 

 

دیدی دستات مال من شد! هیشکی باورش نمی شد!

زندگیم تازه شروع شد ! مثه حس یه تولد!

دیگه بی کسی تمومه ، وقتی چشمات روبرومه!

گریه گردن روی شونه ت ،آخ ! هنوزم آرزومه!

عطر تو خیلی عزیزه ، با توام! شاعر بارون!

نگو راهمون درازه ! منو از جاده نترسون!

حالا که هم قدم تو ، باید این مسیر و طی کرد

تکیه کن به شونه های ، عاشق و خسته یک مرد!

با تو از اول اول! با تو یک شروع تازه !

دست ما ذره به ذره ، شعر پرواز و می سازه!

دیگه دستات مال من شد ! هیشکی باورش نمی شد!

واسه چشمایی که شورند،قصه مون بد قصه ای شد!

حالا تو مال من هستی !این حقیقته نه رویا!

نذار که اشکات و ببینند پری های ته دریا!

دیگه هیشکی نمی تونه ، تو رو از دلم بگیره!

هر کی بد خواه من و توست، بذار از غصه بمیره!


امروز دوستی دعای زیبایی برایم کرد عین گفته اش را می نویسم:

« الهی هرکس که عاشقش هستی بیشتر از تو عاشقت شود».

شاید آن وقت از ذوقم درست معنی حرفش را نفهمیدم ، اما توی راه که حرفش را مرور کردم گفتم تا رسیدم همین جا یک عذر خواهی درشت برایت بنویسم . می دانی یقین دارم این تنها جایی است که در دنیا در برابرم کم می آوری ، فراتر از میزان عشق من به تو مرز و عددی نیست که تو طبق دعای این دوست و اجابت خدای او بتوانی به بیشتر از من برسی. پس اینجا ، همانجا و شاید تنها جایی است که حتی من دیوانه ات دلم نمی خواهد کم نیاوری و به این کم آوردنت همین یک بار و آن هم در عشق در برابر خودم افتخار می کنم . اما یک چیز دیگر یادم بود و به آن دوست نگفتم حالا به تو و آن خدایی که قرار است آرزوی آن دوست را برآورده کند و مرا خوشحال کند می گویم: حقیقت تلخ است . گفتنش هم درد دارد. اما آن روز آن یک بار کم آوردن تو و آن دعای مستجاب شده و همه تکه های این آرزو که شبیه ستاره دنباله دار است هرگز خودش را نشان نمی دهد ، واضح بگویم هرگز نمی شود ، واضح تر اینکه این آرزو هرگز حقیقی نمی شود ، این اتفاق هرگز نمی افتد تو هیچ وقت زیبا ، هیچ وقت کم نخواهی آورد.


خیلی حرفا رو نگفتم با تو که از جنس نوری!

حالا که می خوام بگم من ، می بینم که خیلی دوری!!

عقده شد تا واسه یکبار ، بگم عاشق نگاتم!

تا بگم دیوونتم من ! پیش چشمای تو ماتم!

عقده شد تا که سرم رو ، بذارم رو طاق شونه ت!

تا تو عطر نفس تو ، بشم عاشق و دیوونت!

عمری با تو بودم اما ، حرفم و با تو نگفتم!

حالا که می خوام بگم من ، دارم از نفس می یوفتم!

می دونم که دیگه دیره ، واسه گفتن از نگاهت!

من هنوزم عاشق هستم ! عاشق اون روی ماهت!

عقده شد تا واسه یکبار ، بگم از جنس صداتم!

تا بگم الهه من ! مست عطر نفساتم!

من می خواستم تو نگاهت ، اشکام و هدیه بیارم!

تا که تو یلدای چشمات ، مثه عاشقا ببارم!

من غریبونه شکستم ، توی این حجب همیشه !

حرف من نگفته مونده ، مثه بارون رو شیشه!


بذار از غصه داغون شه ! بذار هر شب پریشون شه!

بذار تو غربت چشماش ، همیشه گریه ، مهمون شه!

نمی دونی چه ها کرده ، با من که عاشقش بودم !

من دیوونه مجنون ، صدای هق هقش بودم !

بذار دیوونه ما شه ! بذار تنهای تنها شه !

بذار هر قطره اشکش ، بباره ! قد دریا شه!

چه شبهایی که از یادش ، دل خسته پریشون شد!

می دونست عاشقش هستم ، یه گوشه رفت و پنهون شد !

بذار دلتنگ ما باشه ! بذار بی همزبون باشه !

خودش یادم داده : آدم ، نباید مهربون باشه !

بهش گفتم نذار تنها ، دو تا دستای این مرد و!

به من خندید و انگاری ، ندید این لحظه زرد و!

خودش می دونه که چشماش ، چه جوری قلبم و آزرد!

چه جوری غنچه این عشق ، تو بی مهری اون پژمرد!

خودش می دونه که امروز ، تقاص سخت دیروزه !

حالا از غصه کاراش ، داره هر لحظه می سوزه!


چه کنم دست خودم نیست! تو شدی تموم دنیام!

از تو می گریزم اما ! باز می بینم تو رو می خوام!

چه کنم دست خودم نیست ! دستام از تو می نویسه!

هر چی خط می زنم عشقو، باز دلم به تو حریصه!

به خدا دست خودم نیست ! از نگاهت مست مستم!

هی می خوام بگذرم از تو ، ولی باز عاشقت هستم!

من نمی خوام! دست من نیست! اما هرشب روبرومی!

زدی خیمه روخیالم !مث این شب ، نا تمومی!

نمی خوام تو رو ببینم ! شاید از یادم بری باز!

اما هر لحظه که نیستی ، می کنم گریه رو آغاز!

عاشقم ! دیوونه تو ! به خدا دست خودم نیست!

آسمون دل خسته م ، این روزا ابری ابریست!

تو شدی تموم حرفام ! رخنه کردی توی جونم!

معنی این همه عشقو ، به خدا من نمی دونم!

به خدا دست خودم نیست ! کار روزگاره انگار

که تو چشمای غریبت، می خورم به خط تکرار!

چه کنم دست خودم نیست ! شدی آواز شبونم!

اسمتو جای ترانه ، با چه بغضی من می خونم!


ای دل کوچکم از عشق بزرگت خرسند!

چشمه را کار کشیده ست به دریا یکچند

ده خزان دورترم از تو ، تو ای گل،اما

پنج سال است ،که در بند تو هستم یک بند

پنج سال است که با ذوق تو حیرانم،آه...

آه آیینه من – آینه! – یک لحظه بخند

طعم لبخند توام ،تا به خدا خواهد برد

بگشا لب،لب بگشای و به من راه مبند

دوستتر دارمت از هر که و ازهرچه،بیا

تا که جز تو ،همه از خاطره من بروند

غم من دوری از آرامش، از خلوت توست،

مهربان! بیشتر از اینم غمگین مپسند

زیر سقفی که تو باشی و خدا باشد وعشق

آرزوی دگرم نیست ،به مولا سوگند!

امشب به قصه دل من گوش میکنی

فردا چو قصه مرا فراموش میکنی

آغاز من، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک وشطح

زیباترین بهانه ایمان من تویی

احساسهایی ازمتفاوت میان ماست

آباد از توام من و، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک، چه سخت یافتم :«انسان» من تویی

پیداست من به شعله تو، زنده ام هنوز

در سینه من، آتش پنهان من تویی

هر صبح، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سر نوشت من و تو، دوگانگی است

تنهای من! نهایت عرفان من تویی


چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست.

ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپددوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

 

´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶¶
´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´´´´´¶¶¶¶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:59  توسط بهرام   | 

 

چگونه فراموشت کنم ؟
تورا...
که از خرابه هاي هرزگي به قصر سفيد عشق هدايتم کردي و عاشقي بي قرار و ياري با وفا براي خويش ساختي .
آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي.
چگونه فراموشت کنم؟
تو را...
که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و تپش قلبت را حس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي کردم .
که خدايا پس کي او را خواهم يافت.
چگونه فراموشت کنم ؟

درسته من موافقم زندگی زیبا نمی شه

تو فال بد اقبالیا هیچکی مثه ما نمی شه

اشکای ما هر چقدم با هم گریه کنیم

اندازه یه گوشه کوچیک دریا نمی شه

هر چی من و تو بشینیم شب تا سحر دعا کنیم

فرقی نمی کنه بازم ، معجزه پیدا نمی شه

آدم اگه عاشق باشه یکی همیشه باهاشه

من عاشقم ، تو عاشقی، عاشق که تنها نمی شه

یه وقتا با خودم می گم که تنها دلخوشیم تویی

دلخوشی که خوش نباشه ، آدم چشاش وا نمی شه

خیلیا به هر کی بخوان بی درد سر زود می رسن

من و تو خواستیم برسیم میگن که حالا نمی شه

یه چیزی رو خیلی دارم اما به هیچکس نمی دم

عشق تو انقد دارم که تو دلم جا نمی شه

همه می گن که من و تو طاقتمون خیلی کمه

می گن که فردا روشنه، پس چرا فردا نمی شه

یلدای هر سال که می شه می ریم سراغ فال عشق

دردای ما با حافظم دیگه مداوا نمی شه

هیچکی به چشمم نمیاد ، چه کم بیاد و چه زیاد

قد تو هیچ کسی عزیز ، واسم تو دنیا نمی شه

اون دو سه تا نامه تو ، صاف لای مخمل دله

آسمونم که خم بشه نامه تو تا نمی شه

می گن مدارا بکنیم با بازیای سرنوشت

آدم عاشق که دیگه ، اهل مدارا نمی شه

من مثه اسفند می مونم ، بگردونم دور سرت

نگو بذارش واسه بعد، نگو نه بابا نمی شه

ماهو توی چشمای تو از بس زلاله می شه دید

چشمای هیچکی مثه تو ، این جوری گیرا نمی شه

سوال کنم جواب می دی؟ فقط یه جمله بنویس

بگو که می رسیم به هم؟ آخر می شه یا نمی شه؟

زیبا تو که با هر مژت یه دنیا رو مات می کنی

یه دنیا رو قربونی چشمک چشمات می کنی

توکه اگه کسی نخواد با تو مثه آینه باشه

با داغی لحن نگات ، اونو مجازات می کنی

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه

از اون طراوت چشات اگه یه ذره کم بشه

چیکار می تونم بکنم ، جز اینکه آرزو کنم

تمام غصه های تو ، فقط مال خودم باشه

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا کی گفته تو نخوای ، تو کوچه ها بهار میاد

وقتی بهاره که جهان با حرف تو کناربیاد

اگه یه غم به هم زده دنیای ارغوانیتو

الهی که بره به جاش، برای من هزار بیاد

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا شاید بگی حالا صحبت دیوونگی نیست

اما می گم بی عشق تو اسم چیزی زندگی نیست

دریای طوفان زدتو ببینمو چیزی نگم

خوب می دونیم من و تو که این رسم پروانگی نیست

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبای من دنیای ما طلوع داره ، غروب داره

نقشه سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره

تو اونا که پشت نقاب ، از نسل دور آدمن

هم آدمای بد داره ، هم آدمای خوب داره

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا نگین عشق تو ، صد تا طبق جواهره

یه قایق بادی داره پر از نگاه و خاطره

میون این شهر غریب ، با چهره های آشنا

یکی می میره واسه تو که یه جورایی شاعره

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا با یک چکه غمت ، می ریزه هفت تا آسمون

می شکنه از غصه تو ، یه بار دیگه رنگین کمون

من نمی دونم که خزون نشسته رو کدوم گلت

می خوای بهم نگی ، نگو اما همینجوری نمون

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

یه عمریه تو میدونا چشما به تو خیره می شه

با رنگ روشن نگات ، روزه همه تیره می شه

قصه هر کس که به تو بد کنه و خوب نباشه

حکایت مجرمی که دائم تو زنجیره ، می شه

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا جای تو ، آسمون بارید و کلی خالی شد

ماهم از این غصه اون ، دلش گرفت ، هلالی شد

دخترکی که زندگیش با رویای تو می گذره

دچار کابوس بد و خط خطی و خیالی شد

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا به جون همه چیم ، آره به جون خودت قسم

بدون لبخند تو من به هیچ جایی نمی رسم

به خاطر خود خودت ابرو یه کم کنار بزن

بذار که ماه طلوع کنه از چش مثل هیچکسم

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

زیبا جونم خوشم باشی نمی شه باز از تو نوشت

چه برسه به اینکه نه ، بگذریم از خیال زشت

نبینمت یه وقت بشی تسلیم دست سرنوشت

به عشق تو سرش بالاس ، ترانه اردیبهشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:30  توسط بهرام   | 

 

اين روزها هر جا که ميری صحبت

از نرگس و شوکت و نسرينه!...

باور نمی کنی

پس بیا پایین


تعليمات اجتماعی و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف

است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...

بطوريکه حتی در ليگهای اروپا هم تصميم گرفته شده برای جذب

تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...

اين سريال نقاط قوت بسياری داره!... مثلا ريتم تندش روی هرچی فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!

واقعيتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و

باور پذير به تصوير کشيده!....

ارزش و جايگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...

آخرين و ناشناخته ترين روشهای روانشناسی رو آموزش داده!...

و مهمتر از همه روی تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده.

چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .

يه جايی خوندم که آدمها پنج دسته اند:

۱- اونهايی که نرگس رو با دل و جون ميبينند و براشون مهم نيست

بقيه راجع بهشون چی فکر ميکنند.

۲- اونهايی که نرگس رو نميبينند و کاری هم ندارند که بقيه ميبينند يا نه!

۳- اونهايی که نرگس رو نميبينند و اونايی رو که ميبينند مسخره ميکنند.

۴- اونهايی که نرگس رو نميخوان ببينند چون ميخوان آدمهای باکلاسی

باشند اما بعضی وقتها يواشکی ميبينند!

۵- و آخر سر اونهايی که اصلا تلويزيون ندارند که نرگس رو ببينند.

شما از کدوم دسته ايد؟!....

منتظرم  که جواب بدین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 12:23  توسط بهرام   | 

 

دلم تنگ است دلم ميسوزد نه ديداری نه دستی بر سر ياری مرا آشفته ميداند تو آشفته آزری.... تمام عمر بستيم و شکستيم به جز بار پشيمانی نبستيم جوانی را سفر کرديم اما نفهميديم به دنبال چه هستيم!!

Where do I begin

از کجا شروع کنم ؟

 To tell the story of how great a love can be

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان میدهد

 The sweet love story that is older than the sea

داستانی شیرین از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

 The simple truth about the love she brings to me 

حقیقتی ساده درباره عشقی که او به من هدیه کرد 

Where do I start ا

ز کجا شروع کنم ؟

 With her first hello

با اولین سلامش

 She gave a meaning to this empty world of mine

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

 There will never be another love , another time

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

 She came into my life and made the living fine

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد ...

 She fills my heart

او قلب مرا پر کرد ...

 With very special things

او قلب مرا با چیزهای خاص پر کرد

 With angle songs , with wild imaginings

با آواز فرشته ها , با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

 She fills my soul with so much love

و روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

 That anywhere I go , I am never lonely with her along

برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند ?!

 Who can be lonely

با وجود همراهی او چه کسی تنها خواهد ماند ؟!

 I reach for her hand It is always there

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

 How long does it last

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد ؟

 Can love be measured by the hours in a day

 آیا می توان عشق را اندازه ساعات روز اندازه گرفت ؟

 I have no answer now But this much I can say

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که ...

 I know I will need her till the stars all burn away

می دانم به او احتیاج دارم تا زمانی که ستاره ها می درخشند

 And she will be there

و او آنجاس 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 16:45  توسط بهرام   | 

 

راز زيستن = عشق!

حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش استعشق تو را متعادل و متعالی می کند.....وقتی عاشقی، با هستی در یک تبادل و ارتباط عمیق قرار داری ، همه چیز در یک سطح مساوی قرار دارد ، با ارزش مساوی...

تقدیم به تو که هنوز تکه ای از آسمان در چشمانت

 جرعه ای ازمهر در دستانت

و تجسمی زیبا از خاطرمعبود ارغوانی دلت به یادگار مانده است

 نخستین چکه بلند ناودان یک احساس را در قالب کلام بر روی حجم سپید این دفتر می ریزم

 و به آستان نیلوفری قلب زلالت هدیه میکنم

تــــا کـــه از ديــــوان هستی درس عشق آموختيم

سبنــــه را چون لالـــه از داغ محبت ســــوختــيم

عنــــدليب هـــر چمـــن بـــوديم از غــوغـای زاغ

عــــزلت عنقـــا گـــزيديـــم از نــــوا لب دوختيــم

روزگــــاری گـــر چه بازار تملـــــق گـرم بــــود

مـــا بهـــر نا کس متــاع آبـــــرو نفـــــــروختيـــم

عاقبت از تنگنـــــای خـــاک ســر بر مـــی کشــد

گنج اسراری کــــه در کــــان ضميـــر انــدوختيم

نـــام ما از دفتــــر گيتـــی فـــدايی محــــو نيسـت

تا كه از ديــــــوان هستی درس عشق آمـوختيـم

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود(امروز بود!)

بی د لان را جز خدا دلدار نیست

خاکیان را خاک گشتن عار نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 15:51  توسط بهرام   | 

 

اي آفرنينده و خالق من : اي هستي بخش و اي همه ي بودو نبودم ! از همه ي دوستانم به من نزديكتري و از هر خواسته و تمايلم باخبري . هميشه عيبهايم را پوشانده اي و نگذاشتي ديگران كارهاي بدي را كه انجام داده ام ،متوجه شوند ; خطاهايي كه حتي پدر و مادرم هم آنها را نمي بخشند ميدانم كه اگر روزي پرده لطف و محبتت را از روي اشتباهاتم كنار بزني ، ديگر هيچ آبرويي برايم نميماند و هيچ كس عهد نامه دوستي را با من امضا نمي كند . خداي مهربان : خودت ميداني كه قصد گناه كردن ندارم

در پي آن گمشده كز كون و مكان بيرون است..................گه  در دير و گهي حلقه  ميخانه زدند
تا   شود  فاش  كه  ز اسرار  ازل  آگه  كيست.................ون در اين بزم كجا نقمه مستانه زدند
اين  غزل  آمد  و  خوش   آمد  و خط  بطلان.................به حساب  خودي  و دفتر بيگانه زدند
جنگ  هفتاد  و  دو  ملت همه  را   عزر  بنه..................چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند!!

اگه مي‌تونستم تو دنيا يه چيزه ديگه باشم 

                اشك مي‌شدم 

                             چون : تو چشمات متولد مي‌شدم

                                                                       رو گونه‌هات زندگي مي‌كردم

 و تا رو لبات بميرم

                             

               خواهي که شود دلت چو آيينه

                                     ده چيز .....برون کن  از  سينه  

                                                     کبر و حسد و ظلم و حرام وغيبت

                                                                      جهل و طمع و حرص و ريا و کينه

عجب سوزونده ما را آتش عشق

تمام شعله های سرکش عشق

اگر عاشق نباشم نیستم من

نمی دانم چه هستم کیستم من

تمام شعر و آهنگ جوانی

محبت ساز برگ زندگانی

عشق عشق عشق..........

 عشق دو عاشق آنگاه که دیدمت.... شوق شنیدن صدایت مرا هیجان زده کرده بود وقتی صدایت را شنیدم احساسی در قلبم بود.. که نمی شناختم!..این چه احساسی است آنگاه که صمیمیت را در قلبت حس کردم، دیگر توانایی تنها ماندن را ویا حتی جرات تنهایی را نداشتم این فقط تو بودی که در قلبم هیجان را ایجاد می کردی وآن حس ناشناخته رو بیدار می کردی... ولی افسوس.. دیگر حسی در قلبم نیست دیگر از تنها ماندن نمی ترسم چون مدتی ایست تنهام ،تنهای تنها... ولی قلبم دوباره منتظرکه اون حسه بیدار بشه

 

فرقی نمی کنه که یک جوی آب باشی یا یک دریای بیکران

وقتی زلال باشی آسمان در توست....

 

 

عشق به گونه اي معجزه آسا فقدان خاطرات قديمي را جبران مي كند

همه ي عواطف ديگر نياز به گذشته دارند

اما عشق خود گذشته اي خلق مي كند

گذشته اي كه مانند افسوني مارا در بر مي گيرد ....


                                                                                           بنجامين كونستانت دوربكيو

 در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد

و آن را با عشق به دل پيوند زد

مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد

و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت

مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

و یک غزل ناب از حافظ

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن                 منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم             که  در  طریقت  ما  کافریست  رنجییدن

به پیر میکده گفتم که چیست  راه نجات             بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز  تماشای  باغ  عالم   چیست ؟             بدست  مردم  چشم از رخ  تو گل  چیدن

 

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب             که تا  خراب  کنم  نقش  خود  پرستیدن

به  رحمت  سر  زلف   تو   واثقم    ورنه           کشش چو نبود از ان سو  چه سود کشیدن

ز  خط  دوست  بیاموز  مهر  با رخ خوبان             که گرد عارض  خوبان  خوشست  گردیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ                که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 18:26  توسط بهرام   | 

 

سلام بر مولود نیمه شعبان!
سلام بر محبت زمین و زمان!
سلام بر قبله گاه فرشتگان و سجده گاه پاکان و صالحان!
سلام بر پادشاه خیمه نشین آفرینش و ناجی مضطرّ بشریت، که خود برای ظهورش لحظه شماری می کند و انتظار گشایش امر الهـی را می کشد!
سلام بر ناظر منتظر!
سلام بر غایب همیشه حاضر!
سلام بر فرزند زهرا (س)!
سلام بر وارث ذوالفقار حیدر (ع)، صبر تلخ حسن (ع) و اقتدار مظلومانه حسین (ع)!
سلام بر گوهر مستور کائنات!
منظر حضورت را مژده دیدار ده تا یعقوب وار چشم تماشا بگشاییم! تشنه وصل را مژده ظهور ده تا کام دل برگیریم و جان به لقای دوست بخشیم!

مدعی گوید که با یک گل نمی آید بهار

ما گلی داریم که دنیا را گلستان میکند

امروز شنبه هجدهم شهریور ماه و 15 شعبان 1427 هجری قمری سالروز ولادت امام عصر، حضرت مهدی(عج) است، امام بزرگواری که مسلمانان برای ظهور پرفیض وی لحظه شماری کرده، عطش ظهور پرفروغ آن امام را دارند، ظهوری که عدالت گستری و رفع ظلم و جور را در پی خواهد داشت .

یکی از جمعه ها جان خواهد آمد        به درد عشق درمان خواهد آمد

غبار  از  خانه  های   دل   بگیرید        به این  خانه  مهمان خواهد آمد

ولادت

ولادت حضرت مهدی صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه، نیمه شعبان سال 255یا 256 هجری بوده است .
پس از اینکه دو قرن و اندی از هجرت پیامبر ( ص ) گذشت و امامت به امام دهم حضرت هادی ( ع ) و امام یازدهم حضرت عسکری ( ع ) رسید، کم کم در بین فرمانروایان و دستگاه حکومت جبار، نگرانی هایی پدید آمد . علت آن اخبار و احادیثی بود که در آنها نقل شده بود از امام حسن عسکری ( ع ) فرزندی تولد خواهد یافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشین ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود .

در این زمان یعنی هنگام تولد حضرت مهدی ( ع )، معتصم عباسی، هشتمین خلیفه عباسی، که حکومتش از سال 218هجری آغاز شد ، سامرا، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسی قرار داد.

این اندیشه، که ظهور مصلحی پایه های حکومت ستمکاران را متزلزل می کند، باید از تولد نوزادان جلوگیری کردو حتی مادران بیگناه را کشت و یا قابله هایی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند، در تاریخ نظایری دارد در زمان حضرت ابراهیم ( ع ) نمرود چنین کرد . در زمان حضرت موسی ( ع ) فرعون نیز به همین روش عمل نمود . ولی خدا نخواست . همواره ستمگران می خواهند مشعل حق را خاموش کنند، غافل ازاینکه، خداوند نور خود را تمام و کامل می کند، اگر چه کافران و
ستمگران نخواهند .
در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکری ( ع ) نیز داستان تاریخ به گونه ای شگفت انگیز و معجزه آسا تکرار شد .

امام دهم بیست سال در شهر سامرا تحت نظر و مراقبت بود و سپس امام یازدهم ( ع ) نیز در آنجا زیر نظر و نگهبانی حکومت به سر می برد .
به هنگامی که ولادت این اختر تابناک، حضرت مهدی ( ع ) نزدیک شد و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پدید آمدن این نوزاد جلوگیری کنند و اگر پدید آمد و بدین جهان پای نهاد، او را از میان بردارند .

بدین علت بود که چگونگی احوال مهدی، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم مخفی نگه داشته شد ، جز چند تن معدود از نزدیکان، یا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکری ( ع ) کسی او را نمی دید . آنان نیز مهدی را گاهی می دیدند ، نه همیشه و به صورت عادی .

سیرت مهدی ( عج )

حضرت مهدی صاحب علم و حکمت بسیار است و دارنده ذخایر پیامبران است . وی نهمین امام است از نسل امام حسین ( ع ) اکنون از نظرها غایب است . ولی مطلق و خاتم اولیاء و وصی اوصیاء و قائد جهانی و انقلابی اکبر است . چون ظاهر شود، به
کعبه تکیه کند و پرچم پیامبر ( ص ) را در دست گیرد و دین خدا را زنده و احکام خدا را در سراسر گیتی جاری کند و جهان را پر از عدل و داد و مهربانی کند .

حضرت مهدی ( عج ) در برابر خداوند و جلال خداوند فروتن است . خدا و عظمت خدا در وجود او متجلی است و همه هستی او را فراگرفته است . مهدی ( عج ) عادل است و خجسته و پاکیزه . ذره ای از حق را فرو نگذارد . خداوند دین اسلام را به دست او عزیز خواهد کرد . در حکومت او به احدی ناراحتی نرسد مگر آنجا که حد خدایی جاری شود .

مهدی ( عج ) حق هر حقداری را می گیرد و به او می دهد . حتی اگر حق کسی زیر دندان دیگری باشد ، از زیر دندان انسان بسیار متجاوز و غاصب بیرون کشد و به صاحب حق باز گرداند .
به هنگام حکومت مهدی ( ع ) حکومت جباران و مستکبران ، و نفوذ سیاسی منافقان و خائنان ، نابود شود . شهر مکه قبله مسلمین مرکز حکومت انقلابی مهدی (عج) شود .

حضرت مهدی ( عج) فریاد رسی است که خداوند او را خواهد فرستاد تا به فریاد مردم عالم برسد . در روزگار او همگان به رفاه و آسایش و وفور نعمت زندگی خواهند کرد.
در قضاوتها و احکام مهدی ( عج ) و در حکومت وی ، سر سوزنی ظلم و بیداد بر کسی نرود و رنجی بر دلی ننشیند .
مهدی عدالت را همچنان که سرما و گرما وارد خانه ها شود، وارد خانه های مردمان کند و دادگری او همه جا را بگیرد .

اعتقاد به مهدویت در دوره های گذشته

اعتقاد به دوره آخرالزمان و انتظار ظهور منجی در دینهای دیگر مانند یهودی، زردشتی، مسیحی و مدعیان نبوت بطور عام و دین مقدس اسلام ، بطور خاص بعنوان یک اصل مسلم مورد قبول همه بوده است .

اعتقاد به حضرت مهدی ( ع ) منحصر به شیعه نیست، بلکه بسیاری از مذاهب اهل سنت ( مالکی ، حنفی ، شافعی و حنبلی و ... ) به این اصل اعتقاد دارند و دانشمندان آنها، این موضوع را در کتابهای فراوان خود آورده اند و احادیث پیغمبر ( ص ) را درباره مهدی ( ع ) از حدیثهای متواتر و صحیح می دانند .

طول عمر امام زمان (عج)

درازی عمر امام ( ع ) با در نظر گرفتن عمرهای درازی که قرآن بدانها گواهی می دهد و در کتابهای تاریخی نیز افراد معمر ( دارای عمر دراز ) زیاد بوده اند و در گذشته و حال نیز چنین کسانی بوده و هستند ، عمر زیاد حضرت مهدی ( ع ) به هیچ دلیلی محال نیست ، بلکه از نظر عقلی و دید وسیع علمی و امکان واقع شدن بهیچ صورت بعید نیست .

و البته اگر از نظر قدرت الهی ، بدان نظر کنیم ، امری ناممکن نیست . در برابر قدرت خدا، که بر هر چیز تواناست ، عمرهایی مانند عمر حضرت نوح ( ع ) و عمر بیشتر از آن حضرت و یا کمتر از آن کاملا امکان دارد. برای خدای قدیر و حکیم ،
کوچک و بزرگ ، کم و بسیار، همه و همه مساوی است . بنابراین حکمت کامل و بالغ او ، تا هر موقع اقتضا کند بنده خود را در نهایت سلامت زنده نگاه می دارد .

پس طبق حکمت الهی ، امام دوازدهم ، مهدی موعود ( عج ) باید از انظار غایب باشد و سالها زنده بماند و رازدار جهان و واسطه فیض برای جهانیان باشد تا هر وقت خدا اراده کند ظاهر گردد و عالم را پس از آنکه از ظلم و جور پر شده ، از قسط و عدل پر کند .

انتظار ظهور قائم

الا  که   راز  خدایی،  خدا  کند  که   بیایی . . . . . . . . . . تو  نور  غیب نمایی،  خدا کند  که   بیایی
شب  فراق  تو  جانا   خدا  کند  به  سر  آید . . . . . . . . . . سرآید  و  تو برآیی ،  خدا کند   که  بیایی
دمی  که  بی  تو سر  آید  خدا  کند  که نیاید . . . . . . . . . . الا  که  هستی  مایی،  خدا کند  که   بیایی
فسرده  غنچه   گلها   فتاده   عقده   به  دلها . . . . . . . . . . تو دست  عقده  گشایی،  خدا کند که   بیایی
ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله  در افکن . . . . . . . . . . تو  دست  عدل  خدایی ،  خدا کند که بیایی
نظام  هر  دو  جهانی  امام  عصر و زمانی . . . . . . . . . . یگانه    راهنمایی،    خدا   کند   که  بیایی
تو  مشعری  عرفاتی، تو  زمزمی  تو فراتی . . . . . . . . . . تو  رمز  آب  بقایی،  خدا  کند  که    بیایی
دل  مدینه   شکسته   حرم   به   راه  نشسته . . . . . . . . . . تو  مروه ای  تو صفایی، خدا  کند که بیایی
به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری . . . . . . . . . . به  دردها  تو  دوایی،  خدا  کند  که  بیایی
ترا  به  حضرت  زهرا،  بیا  ز غیبت کبری . . . . . . . . . . دگر  بس است  جدایی،  خدا  کند  که  بیایی

بر خلاف آنان که تصور می کنند انتظار ظهور یعنی دست روی دست گذاشتن و از حرکتهای اصلاحی جامعه کنار رفتن و فقط " گلیم " خود را از آب بیرون بردن و به جریانات اسلام دینی و اجتماعی بی تفاوت ماندن ، هرگز چنین پنداری درست نیست ، بلکه بر عکس، انتظار یعنی در طلب عدالت و آزادگی و آزادی فعالیت کردن و در نپذیرفتن ظلم و باطل و بردگی و ذلت و خواری ، مقاومت کردن و در برابر هر ناحقی و ستمی و ستمگری ایستادن است .

شیعه در حوزه " انتظار " یعنی ، انتظار غلبه حق بر باطل ، غلبه داد بر بیداد، غلبه علم بر جهل و غلبه تقوا بر گناه ، این گروه همواره آمادگی خود را برای مشارکت در نهضتهای پاک و مقدس تجدید می کنند و با یاد تاریخ سراسر خون و حماسه سربازان فداکار تشیع ، مشعل خونین مبارزات عظیم را بر سر دست حمل می کند .

اینکه به شیعه دستور داده اند که به عنوان " منتظر " همیشه سلاح خود را آماده داشته باشد ، و با یاد کردن نام " قائم آل محمد ( ص ) " قیام کند ناشی از همین آمادگی است .

ای  قلم   سوزلرینده  اثر  یوخ       آشنا دن  منه  بیر خبر یوخ

      ای قلم اثری دیگه تو حرفات نیست               از   آشنایم  بر  من  خبری  نیست

گلدی بو جمعه ده گچدی الله        فاطمه یوسفینن خبر یوخ

      این    جمعه    هم    آمد    و   رفت                ولی از یوسف زهرا خبری نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:28  توسط بهرام   | 

 

۱ : توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت

۲ : صداي اردک اکو ندارد

۳ : چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است

۴ : مورچه ها نمي خوابند

۵ : الفباي مردم هاوايي ۱۲ حرف دارد

۶ : کد کشور روسيه 007 است

 ۷ : اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند

 ۸ : ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط ۱۶ سانتي متر تغيير ميکند

 ۹: آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 2:20  توسط بهرام   | 

 

 

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بوده اي.

گفت : نه ! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

گفتند : شکست يعني تو ديگه به اون نمي رسي.

گفت : نه ! شکست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي .

گفت : نه ! شکست يعني من هنوز کامل نيستم .

گفتند : شکست يعني تو زندگيت رو تلف کردي.

گفت : نه ! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم .

گفتند : شکست يعني تو بايد ديگر تسليم شوي.

گفت : نه ! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:38  توسط بهرام   | 

اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم

اگه ما بزرگترا خیلی قویتر از کوچیکترا هستیم

اگه صاحب خیلی چیزا هستیم که کوچیکترا آرزوشو دارن

در عوض بچه ها چیزی رو دارن که ما نداریم

یعنی داریم ولی برای اینکه ازش استفاده کنیم

لازمه خودمونو کوچیک کنیم

میدونین اون چیز کوچولوی با ارزش چیه ؟

*آغوش گرم مادر*

همه کسایی که مادر دارن این نعمت رو هم دارن

ولی وقتی دلمون گرفته

وقتی از چیزی ناراحتیم

وقتی یه ترس وجودمون رو گرفته

وقتی ...

خجالت میکشیم که بریم در آغوش مادر

و گریه های بچه گونمونو سر بدیم ، اشک بریزیم ،زار زار گریه کنیم

آه ......!

چرا ؟ چرا اشکامونو فقط آیینه و تنهایی هامون میتونن ببینن ،

تازه اونایی که خیلی شهامت دارن جلوی مادر گریه کنن بی صداست...

نمی تونن زار بزنن

چرا؟

خوش به حال بچه ها !

برای با تو بودنها دلم تنگه

دلم تنگه ...دلم تنگه ...دلم تنگه

خوب من...میخوام با تو حرف بزنم ...گوش کن

پاسی از هم آغوشی شب و ستاره

و همسفری منو انتظار و هراس

این یگانه همسفرانم ...در راه بودن با تو سپری شده است

و دلم سرشار از شوق پرواز است

ای کاش می توانستم برای دیدارت

ابرهای تیره را ...ابرهای سپید را...هر چه هست را

به کناری بزنم

من از همه آنها بیزارم

هر چند که تو از پس همه آنها برایم قابل لمس هستی...

با اینهمه منتظرت هستم

انتظار دیدنت که به درازا می کشد

وجودم هنگامه تشویش می شود

و هراس هرگز ندیدنت

همچون بختکی کریه به روانم سنگینی می کند

تنها بهانه تحمل این انتظار و هراس کشنده

حلاوت دیدار است ...

کاش این اسطوره زخمهای کشنده را درمانی بود

می خواهم اندیشه ام را به پرواز در آورم

واژه ها را تکه تکه کنم

عاشقانه هایم را بنویسم

و آنها را رها کنم

هم مگر اندکی ...فقط اندکی

میل پر گشودن به سوی ترا تسکین دهم

هم مگر حضورت را بیشتر و بهتر احساس کنم

هم مگر مهربانی را بیشتر و بهتر پاس بدارم

هم مگر شادی را ستایش کنم

می توانم آیا ...؟

و حاشا و مباد که

بی حضور تو

بی رنگ و بوی تو

واژه ای در دفتر شعرم نقش ببندد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط بهرام   | 

 

ميگي عاشق باروني ولي وقتي بارون مياد چتر رو سرت باز ميکني! ميگي عاشق برفي ولي تحمل يه گلوله برف رو نداري! ميگي عاشق گلي ولي از شاخه جداش ميکني! انتظار داري نترسم وقتي با نگات ميفهموني دوستم داري

ای اشک آهسته ریز که غم زیاد است

ای شمع آهسته سوز که شب دراز است

کاش میشد که بنویسم از خودم از همه دنیا از همه انسانها از همه پری رویان گدایان

بدرویان از همه انسان های با وجدان انسان های بی وجدان خلاصه از همه خلایق.

دل من پر شده از تنهایی از غم قلبم شکسته از این زندگی فانی ولی تو کجا میدانی؟

من نمیدانم که برای چی زنده هستم و برای چی مینویسم

من نمیتوانم بیشتر از این بنویسم فقط میگیم

اشک در چشمان من طوفان غم دارد هنوز

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

زندگی زندان گشت جهان زنجیر من

من جوان نامرادم این بود تقدیر من

 

بگذار  تا  بگويند ما  بي غمان  مستيم       در گوشه ي خرابات پيمانه را شكستيم

بگذار بعد عمري شعر و ترانه  خواندن      حتي خدا  نفهمد معشوقه مي پرستيم

 

 

 

زندگي نامه ي شقايق چيست ؟

رايت خون به دوش وقت سحر نغمه اي عاشقانه بر لب باد زندگي را سپرده در ره عشق به كف باد و هرچه باداباد

 

اگر كه دل سوخته اى با تو غريبه نيستم
كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط
درسستى مرا ببين در اين زمانه غلط
حقيقت مرا ببين در اين زمانه غلط

خوب مرا نگاه كن تو اى تمام ديدنم
خوبم اگر يا كه بدم دروغ نيستم منم
مرا كه پشت پا زدم به راه و رسم روزگار
اگر كه عاشقى و يار مرا به خاطر بسپار

در آستانه سفر پشت نگاه بدرقه
گريه نكن نگاه كن مرا به خاطر بسپار
سر همان كوچه سبزكه مى رسد بهبه انتظار
من ايستاده ام هنوز مرا به خاطر بسپار

اگر كه دل سوخته اى با تو غريبه نيستم
كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم
مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط
درسستى مرا ببين در اين زمانه غلط
حقيقت مرا ببين در اين زمانه غلط
حقيقت مرا ببين در اين زمانه غلط

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط بهرام   | 

ساکنم بر در میخانه که میخانه از اوست

می خورم باده که این باده و پیمانه از اوست

خویش بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم

رحمت خویش از او زحمت بیگانه از اوست

روزگاریست که در این گوشه ویرانه دل

کرده ام جای که این گوشه ویرانه از اوست

سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانه ما

سنگ از او عاقل از او این دل دیوانه از اوست

 

عاشقــان مستنــــــد و مـــــا دیــــوانـــه ایم

عـــارفان شمع اند و مــــا پروانـــــه ایــــم

چـــــون نـــداریم با خـــلا یق الفتــــــــــــی

خلق پنــــدارنـــــد مـــــا دیـــوانـــه ایــــــــم

در ازل دادنــــــد چــــون جـــــــــــــام الست

تا ابـــــد مـــا مست آن پیمـــــانــــــه ایــم

ظاهــــــر سستی مـــــا را خـــــود مبیــن

در شکست نفس خـــــــود مـــردانــه ایـم

کس نگـــــردد واقف اســــــــرار مــــــا

زانکـــه همچـــون گنج در ویــرانه ایم

 

بقيه اللّه خيرلکم ان کنتم مومنين

السلام علی المهدی . الذی وعداللّه به الامم ، ان يجمع به الکلم و يلمّ به الشّعث و يملأ به الارض عدلا و قسطا و ينجز به وعد المو منين .

سلام بر مهدی ، کسی که وعده داده خداوند جميع امتها را که جمع کند به وجود او کلمه ها را ( وحدت کلمه ) و گرد آورد به وسيله او پراکندگيها را و پر کند به او زمين را از عدل و داد و به

سبب او وعده فرجی را که به مومنين داده ، ادا نمايد .

حلول ماه پربرکت شعبان المعظم و رخداد مهم اين ماه ،

ميلاد با سعادت دوازدهمين اختر سپهر امامت و ولايت ،

قائم آل محمّد ( ص ) و مهديّ منتظر ( عــج )

را به تمامی شیعیان آن حضرت تبریک گفته ، تعجیل در ظهور آن امام همام را از

ذات اقدس احدیت مسئلت دارم .



آن امام منتقمی که طاووس اهل بهشت است و چهره اش چون ماه درخشنده !
بر بدن مبارکش جامه هايی است از نور که به شعاع انوار فيض و فضل
حضرت احديّت تلألو دارد.

امروز امير در ميخانه توئی تو
فرياد رس اين دل ديوانه توئی تو

مرغ دل ما را ، که به کس رام نگردد
آرام توئی دام توئی دانه توئی تو

آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب
از روزن اين خانه به کاشانه توئی تو

آن ورد که زاهد به همه شام و سحرگاه
بشمرد با سبحه صد دانه توئی تو

آن باده که شاهد به خرابات مغان نيز
پيمود به جام و خم و پيمانه توئی تو

آن غل که ز زنجير سر زلف نهادند
بر پای دل عاقل و ديوانه توئی تو

ويرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
گنجی که نهان است به ويرانه توئی تو

در کعبه و بتخانه بگشتيم بسی ما
ديديم که در کعبه و بتخانه توئی تو

بسيار بگوييم و چه بسيار بگفتيم
کس نيست به غير از تو در اين خانه توئی تو

يک همت مردانه در اين کاخ نديديم
آن را که بود همت مردانه توئی تو

المهديّ طاووس اهل الجنه . وجهه کالقمرالدّريّ . عليه جلابيب النّور .
تتوقد بشعاع ضياءالقدس.


و صلّی اللّه عليه و علی آبائه الطّاهرين .

********************

گذری کوتاه بر زندگی مرحوم سید محمد جواد ذاکر طباطبائی

‌‌‌‌سال ۱۳۵۸ در شهرستان خوی از شهرستانهای اذربایجان غربی و در خانواده ای متدین و از سلاله حضرت زهرا (س) پسری به دنیا امد که نامش را ( سید محمد جواد ) نهادند.

*پدر سید محمد جواد میر حبیب ذاکر نام داشت که وی از مداحان بااخلاص شهرستان خوی بود.

* مادر وی که زنی مومنه واز سادات بود در همان دوران کودکی سید محمد جواد دارفانی را وداع گفت و سید محمد جواد از دوران کودکی از مهر مادری بی نصیب بود .

* وی تا پایان دوران تحصیلی متوسطه در خوی بود و مداحی که در ریشه خاندان وی ریشه داشت را هم ادامه داد.

*بعد از پایان تحصیلات برای کسب علوم حوزوی راهی قم شد و در مدرسه علمیه رضویه مشغول به تحصیل شد و مداحی را نیز ادامه داد.

*سید محمد جواد پرچم دار سبکهای جدیدی از مداحی بود که بسیاری از مردم الالخصوص جوانان را به سوی هیئت ها میکشاند حتی جوانانی که تا قبل از ان انسی با هیئت ها نداشتند.

* خیلی سریع نام سید ذاکر بر سر زبان ها افتاد و در دل خیلی از دوستدارانش جای گرفت.همین امر باعث شد بسیاری از افراد و جریانات که موقعیت خود را در خطر میدیدند و به وی حسادت میکردند برای وی مشکل ایجاد کنند تا جایی که سید مجبور به ترک مدرسه رضویه شد و تنها به مداحی ادامه داد.

* برای مداحی سید در تهران مشکل ایجاد کردند و در قم هم برای وی محدودیت ایجاد کردند . سید به دارالمومنین کاشان رفت از انجا به اصفهان و بعد از مدتی مجددا" به کاشان بازگشت و گهگداری در قم هم مداحی میکرد . ضمن اینکه سید بعد از ازدواج در قم و در شهرک قدس در منزلی اجاره ای سکونت داشت.

*سید جواد خلوص نیت عجیبی داشت . بسیار فروتن و متواضع .به تهمت ها و افترای که به وی داده میشد جوابی نمی داد و از غیبت و تهمت زدن به دیگران دوری میجست.

* نزدیک به یک سال پیش میر حبیب ذاکر پدر سید محمدجواد به دیار باقی شتافت و برای اخرین با سید برای شرکت در مراسمات ترحیم پدر به خوی رفت .و این اخرین حضور وی در زادگاهش بود . زیرا خیلی سریع علایم بیماری سرطان در وی هویدا شد .

*بعد از سپری کردن دوران شیمی درمانی برای اولین بار سید در روز عید غدیر در هیئت جنت الحسین (ع) حضور پیدا کرد و اخرین حضور وی روز ۲۸ و ۲۹ صفر در سال ۸۵ در مشهد مقدس و در حضور هیئت زنجانیها بود .

بیماری سید به اوج رسید و وی در اوایل خرداد ماه در اثر از کار افتادن سلولهای مغز در کما فرو رفت و بعد از حدود ۴۰ روز در ساعت ۲ بامداد شانزدهم تیر ما ه ۱۳۸۵ به دیدار معبودش شتافت.

*پیکر زند یاد ذاکر در مقابل حرم حضرت معصومه (س) و در قبرستان (نو ) و در کنار قبر رسول ترک ارام گرفت.

*سید جواد ذاکر حق عظیمی بر جوانان علاقه مند به اهل بیت دارد. واینک با هر بار شنیدن صدای باصلابت این فرزند زهرا (س) فاتحه ای نثار روحش کنیم.

 

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ادما انگار براي ما دعا نمي کنن گريه کن حالا حالا منم دارم مثله تو گريه مي کنم به خداي اسمونامون دارم گلايه مي کنم گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم تنهايي براي سنگيني غصه کم بوديم گريه کن سبک ميشي روزاي خوب يادت مياد گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزها زياد گريه کن برای واسه مشکلاتي که بودش و هست و حل نشد گريه کن واسه همه واسه خوشی همون گریه کن تا سبک تر بشیم

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:46  توسط بهرام   | 

 

ايميل براي خدا و دو ركعت نماز عشق

این مطلب رو توی یکی از سایتها خوندم دلم نیمد توی این وبلاگ که به نام او و برای اوست مطرح نکنم

بسيار شنيده‌ايد كه عاشق، ره صدساله را يك شبه طي مي‌كند. افسانه نيست، در عصر پوچ‌گرايي و بي‌ديني برآمده از فرهنگ زندگي غربي، ناگهان در قلب ينگه دنيا، دست عشق بر قلب يك انسان مي‌نشيند تا عاشق‌ترها نجات پيدا كنند.
مگر نه اين‌كه شيطان قسم خورده بنده را از بندگي‌اش دور كند، اما خداوند عرش عظيم، دست بندگان خالص و عاشق را سفارشي مي‌گيرد؟

آنچه مي‌خوانيد، هنر عاشقي يك زن ايراني است كه «كوله پشتي» شبكه سوم به جوانان ايراني نشان داد، زني كه منيت خود را به پاي بندگي هزينه كرده است.
از انتها مي‌گويم تا با اين زن عاشق، بهتر آشنا شويد.

مي‌گويد: يك بار در زندگي‌ام برابر همسرم زانو زدم تا اجازه دهد به زيارت امام حسين(ع) بروم. همان شب در خيريه افطاري ايتام در دو شله زرد كه نام امام حسين(ع) و اميرالمؤمنين(ع) نوشته بود، به ايشان گفتم، آقا! پسرت من را دعوت نمي‌كند، ولي خواهش مي‌كنم نام من را در ليست دوستدارانش بنويسيد.

شب كه به منزل آمدم، استاد اخلاق كلاسي كه مي‌رفتم، خبر داد به خلاف خبر قبلي كه جايي براي من نبوده، جا هم فراهم شده، چون به واسطه ايشان قبلا استخاره كرده بودم و عالي آمده بود. به علي (همسرم) اصرار كردم، او دايم مي‌گفت: مكه yes، كربلا No.

زن نتوانست به شوهرش چيره شود تا اين‌كه گفت: همه مي‌گويند Yes، علي آرين مي‌گويد: No؟ اميرالمؤمنين مشكلم را حل كرده، امام حسين، دعوت كرده،‌ اما تو مي‌گويي، نه!

سرانجام شوهرم موافقت كرد تا شب 27 رمضان بالاي سر امام حسين(ع) باشم و نيمي از وجودم را در بين‌الحرمين جا بگذارم، انگار در رويا بودم.

سهيلا مسعودفر آرين، دختري كه در هشت سالگي از ايران به اتريش مي‌رود، ابتدا در آمريكا، فارغ‌التحصيل دانشگاه مامايي از دانشگاه USC مي‌شود و از خانواده پولدار كه همواره به خاطر زيبايي و ثروت، زبانزد اطرافيان و جامعه بوده‌اند، با يك اتفاق ساده، چنان متحول شد كه اكنون بي‌واسطه با خدا راز و نياز مي‌كند.

خودش مي‌گويد: منيت را پشت سر گذاشتم. وضعيت مالي، ماشين‌هاي رنگارنگ، تحصيلات، هيكل، قد، زيبايي، بچه‌ها، كيف 2000 دلاري، لباس‌هاي مارك شانل، كفش‌هاي گران‌قيمت همه و همه را به يك‌باره كنار گذاشتم، چون ديگر برايم مزه‌اي نداشت.

در واقع او از روزي كه دريافت 35 سال با منيت زندگي كرده و مرده‌اي بيش نيست، متحول شد. همان‌گونه كه يك بار در زندگي به خاطر امام حسين(ع) در برابر شوهرش زانو زد، عاشقي بزرگ‌تري هم داشت.

به خاطر اين‌كه در آمريكا زندگي مي‌كرد، حجاب برايش معني نداشت، ولي وقتي خواست حجاب بگذارد، به قول خودش، اسماعيل خويش را قرباني كرد تا به خدا نزديك شود و حجاب چادر براي زني كه زندگي غربي در گوشت و پوستش رسوخ كرده و به قول خودش زندگي شيشه‌اي را ساخته بود، حكم تاج بندگي پيدا كرده و اين را به منتقدان خود هم گوشزد مي‌كند.

حادثه بزرگ زندگي سهيلا از يك روز عصر آغاز شد كه براي ورزش روزانه به سر كمد نوارهايش رفت و بي‌اختيار نوار يكي از دوستان شوهرش را برداشت و به ورزش رفت.
مي‌گويد: احساس كردم مردي صحبت مي‌كرد، اما چيزي متوجه نمي‌شدم تا اين‌كه به آيه‌اي رسيد كه خداوند مي‌‌گفت:

              فكر نكن همه اينهايي كه داري مال خودت است، همه از قدرت من است!

زندگي‌ام به هم ريخت و مثل سفره‌اي تكانده شد و همه را قطعه قطعه كرد. دو ساعت در همان محل ورزش گريه مي‌كردم و توان بازگشت به منزل را نداشتم. قبول كردم به ايران بيايم، با اين‌كه بسيار سخت بود.
يك بار غربت را در هشت سالگي در اتريش تحمل كردم و اين بار به خاطر روح خودم و سواي وجودم، تصميم گرفتم به همراه همسرم به ايران بيايم.

از خانواده‌ام دور شدم، ارتباط با اطرافياني كه بيست سال آنان را نديده بودم، خيلي سخت بود اما همان روز از مغازه‌اي دفترچه‌اي خريدم و براي خدا نامه نوشتم يا به اصطلاح ايميل زدم و درددل كردم.

عاشقي اين زن آن‌چنان هم آسان نيست. پس از سال‌ها دوري و ديدن خانواده‌اش به خاطر اعتقادات شخصي به عروسي برادرش نرفته و وقتي دليل آن را جويا مي‌شوي، مي‌گويد: رضايت خدا در آن مجلس رعايت نمي‌شد. مشروب سرو مي‌شد و اين با اعتقادات من مخالف بود.

از طرفي حجاب من را نه متوجه مي‌شدند، نه درك مي‌كردند، ولي من براي خود اعتقاداتي داشتم.
سهيلا مسعودفر آرين وقتي به ايران آمد، به زبان فارسي مسلط نبود و در عوض زبان انگليسي، اسپانيايي و آلماني را به دليل سكونت، دانشگاه و دوران كودكي خوب مي‌دانست، اما چون حتي دوست ايراني نداشت، فارسي را كامل بلد نبود.

البته به دليل اصرار پدرش در نوشتن نامه فارسي خط خوبي دارد و نوشتن را فراموش نكرده است.
اما پدر سهيلا يك اصرار ديگر و آموزش بزرگ‌تر ديگر هم داشت كه بي‌شك موجب عاقبت به خيري او شد. پدرش به هر سه فرزند خود نماز ياد داده بود، ولي تنها سهيلا بود كه نماز مي‌خواند.

هرچند خودش مي‌گويد، «معني آن را نمي‌فهميدم و فقط انجام مي‌دادم و گاهي منظم نبود و به خاطر كار ترك مي‌كردم».

                             ولي بي‌شك همان نماز، دست اين زن پاك‌نيت را گرفت.

امروز اين زن ايراني با تسلط به قرآن و نهج‌البلاغه، اميدوار است، الگويي مناسب براي فرزندانش باشد كه اسير منجلاب دنيا نشوند.
آيا مي‌توان باز هم باور كرد، بي‌قيدي و بي‌بندوباري، محصول جبر زمانه زندگي ماست! دست‌كم انديشه در زندگي خودمان و اطراف، حرف‌هاي زيادي براي ما دارد.

حب امام حسين را در خون خود داريم و قدر آن را نمي‌دانيم!
علاقه به ائمه و محبت خالص خانواده پيامبر را داريم، اما چرا براي جلاي قلب خود تلاش نمي‌كنيم؟
شايد براي ما عادي شده و شايد هم غفلت و غفلت و غفلت!

اما مي‌توان همچون اين زن عاشق غبطه خورد كه؛
ـ اي كاش، ما هم به خاطر حرم امام حسين و بين‌الحرمين زانو مي‌زديم!
ـ اي كاش، ما هم به عشق سفر به حريم حسين به نيت دلان كنار سفره افطار نماز عشق مي‌خوانديم!
ـ اي كاش ما هم براي خدا نامه بنويسيم و بدانيم او خداوند عرش عظيم است و ما بنده كوچك او!

برگرفته از سایت http://www.baztab.com

زمانی که مطلب رو خوندم تنها این رو فهمیدم که  مدعی ای بیش نیستم

به امید روزی که همه ی ما یک عاشق واقعی بشیم و پله...پله...هاراتا خدا شدن طی کنیم

امیدوارم زندگیتون بی عشق نمیره...

 

همه ي انسانها به نحوي به دنبال حقيقت هستند و هر كدوم يه جور حقيقت رو تعريف ميكنند

بعضی از ادم ها هم حقیقت رو در وجود خداوند جستجو میکنند و معتقدند که حقیقت مطلق است و رسیدن با اون یعنی دریافت اون چیزی که یه عمر دنبالش میگشتند(یک حقیقت واحد) این ادمها همه به دنبال یه حقیقت واحد هستند ولی شیوه های واحدی برا ی رسیدن ندارند.

به قول اون آخونددرفیلم مارمولک(به اندازه تمام ادمها راه است برای رسیدن به خدا)

یکی راه دل رو انتخاب میکنه....یکی تا از راه عقل اثبات نکنه راضی نمیشه(حالا بگدرم که این عقل ناقص ما توانائی درک اون همه عظمت رو نداره)

یکی از این راه ها که من معتقدم راهی که به دل میشینه  شیوه عرفاست که راه رسیدنشون راه دل است عده یشون به کل عقل رو کنار میذارن وفقط حرف از دل میزنند مثل صد رالمتالهین که البته در جاهائی مطرح میکنه که نه این عقل عادی بشرولی عقل تعالی یافته می تواند فهمی از آن راز عظیم پیدا کنه.

و عده ایشون با شیوه عقلا کنار اومدند.

معنی عرفان:

عرفان به لحاظ ریشه لفوی دلالت بر نوعی شناخت و بینش دارد و در اصطلاح چنین میشه تعریفش کرد :نوعی شناخت و معرفت مستقیم که فراحسی وفراعقلی است  و فرایند رفع موانع و کشف حجابهای قلب با نوعی سلوک را میسر میکند ومستلزم کمال نفس است که از راه خودشناسی و تزکیه درون حاصل میشود

مبانی معرفت شناختی عرفان:

ابزار شناخت عرفا<قلب> و روش  آن <تزکیه نفس > و تصفیه باطن برای آمادگی حصول <تجربه عرفانی> است و منبع  این بینش سر تا سر هستی است از نفس عارف گرفته تا آفاق برونی جهان...

 

دل به دريا مي زنم شايد كه دريايي شوم  

 

رو به صحرا مي نهم شايد كه صحرايي شوم

 

در شبي خلوت به پشت نردبان نقره اي 

میرم باغ ستاره ها شاید که آنجایی شوم  

گه چو رود عاشق راهي به درياي خيال 

 

مي شوم غرق تخيل تا كه رويايي شوم 

 

گه به شوق بوسه بر رخسار ماه بي حجاب

 

مي روم تا چون ستاره پاك فردايي شوم

 

بزم شعري با ملائك داشتم دوشينه شب

 

خويش دانم عاقبت سبز تماشايي شوم 

 

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ، اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:15  توسط بهرام   | 

                                                   پروردگارا؛

تو پاک آفریدی ما آلوده کرده ایم

دعايم به درگاه تو اين است :

بي نوايي و تنگ چشمي را از دلم ريشه كن ساز و از بيخ و بن بر من نيروي بخش تا بتوانم بار شادي ها و غم را تحمل كنم

نيرويي به من ارزاني فرما تا عشق خودرا در خدمت و كمك ثمر بخش سازم

تواني به من عطا فرما كه هيچ گاه چيزي از بي نوايي نستانم و در برابر گستاخ و مغرور زانویم خم نشود

قدرتي به من بخشا تا روح و جسم خودرا از تعلق به این دنیای فانی بي نياز كنم وازهرچه رنگ و تعلق پذ يری آزادش سازم

نيرويي به من ده تا قدرت و توان خود را از روي كمال عشق و نهايت محبت تسليم رضای تو و فرستادگانت وحبیبانت كنم.

 << آمين >>


 شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو. لطيف ترين کلمه "لبخند" است...آن را حفظ کن. حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير. ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن. سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده. اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن. بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش. دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن. زيباترين کلمه " راستي"است... با آن روراست باش

                

عشق از دیدگاه بزرگان

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد. ( افلاطون )

عشق مرد قسمتی از زندگی او و عشق زن همه ی زندگی اوست. ( لرد بایرون )

عشق ابداء زن هاست . ( مونژرلان )

اولین طلیعه ی عشق آخرین تابش عقل است . ( آنتوان برت )

زمان همه چیز را از بین می برد تنها عشق است که آن را جاوید می سازد. ( پل کلودل )

عشق قالبا یک نوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است. ( شکسپیر )

بی عشق زندگی محال است. ( افلاطون )

عشق هديه اي كه به انسان بخشيده مي شود نيست . بايد عشق را كسب كرد ( ويليام باتلر)

عشق با شناسنامه بی ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد امّا دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی مي کندو بر آشيانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نيست ( دکتر شریعتی ).

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست. بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است

عشق یعنی قطره قطره آب شدن ...

در وفور اشک يار گريان شدن

عشق يعني بر دلي چيره شدن...

دست از جان شستتن و مجنون شدن

عشق يعني در حضور باران طوفان شدن...

در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن

عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن...

بر دامن وي افتادن و بي جان شدن

عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن...

از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

 

۱۳ خط برای زندگی بهتر

یک : دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم
دو : هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

سه : اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد

چهار : دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند

پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

شش : هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود
.
هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی

ده : به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی

دوازده : خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی )

******************

مفاهيم عشق

بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1-
اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند
.
-
لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد
.
3-
فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد
.
4-
استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت
.
5-
پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك
.
6-
مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه
.
7-
اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر
.
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند
.



مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط
.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه ها يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني
.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد
:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد
.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند
.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك
.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه
.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي
.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد
.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب .

 

                                        ***************

نگاهی گذرا به ادبیات ترکی :

زبان:

در مورد زبان ترکی بدون هیچ مقدمه ای برای تعریف و معرفی آن اطلاعاتی را که از دو موسسه ی ائی.ام.تی و آ.ام.تی که در اروپا و آمریکا توسط زبانشناسان زبده اداره می شود بیان میکنیم.خودش بهترین معرفی زبان است:

19% کلمات انگلیسی ترکی هستند.

92%کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده است.

2%کلمات ترکی از ایتالیایی وفرانسوی و انگلیسی گرفته شده است.

39%کلمات ایتالیایی و17% کلمات آلمانی و9%کلمات فرانسوی از ترکی گرفته شده اند.

100%کلمات ترکی زیشه اصلی دارند.

خانم نیکتا هایدن زبانشناس مشهور آلمانی می گوید:"انسان در آن زمان قادر به تولید لین زبان نبوده است و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده اندو یا خدا به پیامبران خود عالی ترین کلام ارتباطی را داده است.

و حال اطلاعات برگرفته از مجله ی نیو ساینس چاپ آمریکا را بررسی می کنیم.

کلیه ی ماهواره های هواشناسی و نظامی اطلاعاتخود را به زبانهای انگلیسی .فرانسوی و ترکی به پایگاههای زمین ارسال میکنند.

پیچیده ترین سیستم عامل کامپیوترS Oو معمولیترین ویندوز زبان ترکی را به عنوان استاندارد پایه ی فنوتیکی قرار داده اند.

کلیه اطلاعات ارسالی از رادارهای جهان به 3 زبان انگلیسی انگلیسی و فرانسویو ترکی است.

کلیه ی سیستم های الکترونیکی هواپیمای تجاری از سال 1996 به 3 زبان انگلیسی و فرانسوی و ترکی در کارخانه بوئینگ آمریکا مجهز شده اند.

همه این مطالب نشان دهنده ی استاندارد و بین المللی بودن و اهمیت ژئوپولیتیکی زبان ترکی است.متاسفانه زبان رسمی ما(فارسی)از هیچ قاعده ی فنولوجیکال نیز پیروی نمیکند و دارای ساختار تک دینامیکی است.اما زبان ترکی با در نظر گرفتن تمام وجوه به عنوان سومین زبان زنده ی دنیا شناخته شده است.طی یک دستورلعمل اجرایی در تاریخمه 1992 رسما از طریق همین موسسات به سازمان بینالمللی یونسکو اعلام شد که زبان ترکی در کلیه دانشگاه هاو دبیرستانهای اروپا و آمریکا جزء دروس رسمی شود و این مساله هم اکنون در کلیه دانشگاهها ی اروپا و آمریکا اجرا شده است و زبانی است که در حال تهیه تافل مهندسی دانشگاهی براتی آن هستند.اما زبان فارسی رتبه 261 را به خوئ اختصاص داده است آن هم نه به عنوان زبان بلکه به عنوان لهجه که این زبان را با ساختاری که بتوانند جمله سازی مفهومی ایجاد کند شناخته شده است.و اگر روی لین مساله کار جدی نشود در یادگیری مثلا زبان انگلیسی یا ترکی یا فرانسوی مشکل عمده ای ایجاد میکندو میبینیم که فارس زبانان برای یادگیری زبان انگلیسی با مشکل عمده ای رئبرئ هستند ولی ترک زبانان با مشکل یادگیری و تلفظ مواجه نیستند.

این مطلب با اقتباس از مجله ی گونش در این وبلاگ ثبت شد

  

                                                           ************* 

آیا میدانید غرق شدن در کدام دریاچه غیر ممکن هست ؟

با نگاهي به نقشه ي خاورميانه در حد فاصل اردن و رژيم اشغالگر قدس درياچه اي را مي يابيد كه "بحر الميت" نام دارد.اين درياچه كه 400 متر پايينتر از سطح درياست كم ارتفاع ترين درياچه ي جهان است و شورترين آب را نيز دارد.دليلش آن است كه نهرها و رودها ي متعددي با خود مواد معدني را به اين درياچه منتقل مي كنند اما هيچ رودي از آن منشعب نمي شود.به اين ترتيب تمام مواد معدني از جمله نمك در آن انباشته مي شود. غلظت نمك در آب اين درياچه شش برابر غلظت متعارف نمك در آب درياهاست.وجود نمك زياد و غلظت آب شناور ماندن بر آب اين درياچه را آسان مي كند.اگر روزي گذارتان به اين درياچه افتاد مي توانيد بدون ترس از غرق شدن در آب به پشت دراز بكشيد و كتاب بخوانيد. نكته ي امنيتي:قبل از اينكه به پشت بخوابيد مطمئن شويد كه غواص قزويني الاصلي در آنجا حضور ندارد 

****************

پلاسما, حالت چهارم ماده

پلاسما حالت چهارم از ماده است که دانش امروزی نتوانسته آنها را جزو سه حالت دیگر پندارد و مجبور شده آنرا حالت مستقلی به حساب آورد.این ماده با ماهیت محیط یونیزه ,ترکیبی از یونهای مثبت و الکترون با غلظت معینی میباشد.مقدار الکترونها و یونهای مثبت در یک محیط پلاسما تقریبا برابر است و حالت پلاسمای ماده قرار می گیرند.

پلاسما شبیه گاز است ولی مرکب از ذرات باردار متحرکی به نام یون است,یونها به شدت تحت تاثیر نیروهای الکتریکی و مغناطیسی قرار می گیرند.مواد طبیعی در حالت پلاسما عبارتند از انواع شعله ,بخش خارجی جو زمین,اتمسفر ستارگان ,بسیاری از مواد موجود در سحابی و بخشی از دم ستاره دنباله دار,شفقهای قطبی شمالی نمایش خیره کننده از حالت پلاسمایی ماده است که در میدان مغناطیسی جریان می یابد.

چرا ستارگان سوسو می زنند؟

اگر از روی کره زمین,ستارگان را مشاهده نماییم,تمام آنها در حال درخشش به نظر می آیند.ظاهرا آنها نور خود را از دست میدهند و دوباره نورانی میشوند و در تمام مواقع در حال تغییر رنگ هستند. هر چه ستاره نسبت به افق کمتر باشد سوسو زدن آن شدیدتر است.سوسو زدن ستاره به وسیله وجود توضیح داده میشود.نوری که از ستاره خارج می گردد پیش از رسیدن به چشم های ما از جو که حاوی توده های هوا گرم و سرد است عبور مبکند چگالی هوا در هر ناحیه ای از جو به دمای آن بستگی دارد.

پرتوهای نور با عبور از ناحیه ای به ناحیه دیگر شکسته میشوند.جهت پراکنده شدن آنها در نتیجه تراکمشان در برخی از نواحی سطح زمین و تفرقشان در نواحی دیگر تغییر مینماید.از آنجا که توده هوا در حال حرکت می باشد این نواحی نیز موقعیت خود را تغییر میدهند وقتی که از روی کره زمین به مشاهده آنها می پردازیم درخشندگی ستارگان را در حال تغییر می یابیم.پرتوهای نور که رنگ متفاوتی دارند به طور مشابه شکسته نمیشوند و تشدید یا محو شدن رنگها به طور همزمان انجام نمیگیرد.

چه زمانی سریعتر به دور خورشید میگردیم,روز یا شب؟

در منظومه شمسی برای زمین دو نوع حرکت داریم : زمین به دور خورشید و زمین به دور محور خود که این دو حرکت با هم ترکیب میشوند اما نتیجه ای بدست می آید بسته به اینکه ما در روز یا شب باشیم متفاوت خواهد بود .حرکت زمین به دور خورشید از غرب به شرق است از طرفی زمین نیز در همین جهت به دور خود می چرخد.اگر یک ناظر را خارج از مدار زمین در نظر بگیریم این ناظر می بیند که در شب جهت حرکت وضعی از غرب به شرق است پس این دو سرعت چرخش زمین به دور محورش به سرعت گردش زمین به دور خورشید افزوده میشود بر عکس در روز که زمین از شرق به غرب حرکت میکند این دو از هم کم می شوندوبنابراین ما در شب سریعتر از روز در منظومه شمسی حرکت می کنیم.

فضا كجا پايان مي يابد؟

به گفته دانشمندان فضا پاياني ندارد اما خميده است و بر روي خود بسته ميشود.مفهومي كه درك آن دشوار است.

هواپيمايي را تصور كنيد كه قرار است از لندن به نيويورك پرواز كند.اگر اين هواپيما به خط مستقيم پرواز كند وقتي بر فراز نيويورك برسد هزاران كيلومتر از سطح زمين فاصله دارد زيرا زمين كروي است و هواپيما با پرواز در خط مستقيم از ان دور ميشود.

هواپيمايي كه از لندن به نيويورك پرواز ميكند در واقع براي رسيدن به مقصد مسيري منحني را طي ميكند.اگر اين هواپيما پروازش را در همان جهت ادامه دهد دوباره به نقطه شروع حركتش ميرسد.

ستاره شناسان عقيده دارند كه فضا به شيوه اي خاص خميده است.اين خميدگي را نميتوانيم بر كاغذ رسم كنيم اما با محاسبات پيچيده رياضي مي توانيم به آن پي ببريم .مي توان در فضا پرواز كرد بدون آنكه هرگز به پايانش برسيم يا از ان خارج شويم .درست مانند هواپيمايي كه با ادامه پرواز در يك جهت به نقطه شروعش ميرسد.

چه كسي با گرفتن نبض خود موفق به كشف بزرگي شد؟

گاليله ستاره شناس و فيزيكدان بزرگ ايتاليليي هنگامي كه نوجوان بود در مراسم مذهبي كليساي جامع پيزه شركت ميكرد.روزي جلجراغي آويخته از سقف كه تاب مي خورد توجهش را به خود جلب كرد.به نظر مي رسيد كه چلچراغصرف نظر از ميزان انحراف نسبت به وضع تعادلش هميشه در فواصل مساوي زماني حركت نوساني اش را كامل مي كند.آن روزها ساعت هاي دقيق وجود نداشت و به همين دليل گاليله از ضربان نبضش براي آزمايش نظر خود استفاده كرد.گاليله كشفهاي متعدد و مهمي انجام داد.او طراحي تلسكوپ را بهبود بخشيد و از آن براي رصد سيارتي كه به دور خورشيد مي چرخند استفاده كرد         

                                                                      ***********

به طور دقیق چند سال عمر خواهیم کرد :

ما دقیقا نمی دانیم چند سال زندگی خواهیم کرد اما فاکتورهای افزاینده و کاهنده عمرمان را میشناسیم.برای محاسبه طول

عمر تقریبی خود از سوالات زیر استفاده کنید:

با عدد تقریبی 75 شروع کنید

جنسیت:

اگر مرد هستید -3(یعنی از عدد 75, 3تا کم کنید)

اگر زن هستید +4(یعنی به عدد 75 ,4 تا اضافه کنید)

روش زندگی:

اگر در شهری زندگی میکنید که جمعیت بالای 2میلیون نفر دارد -3

اگر در شهر کوچکی زندگی میکنید(جمعیت زیر 10000نفر) +2

اگر شغل شما جزو مشاغل پشت میز نشین است -3

اگر کار شما نیازمند فعالیتهای بدنی است +3

اگر زیاد ورزش میکنید(5بار در هفته, هر دفعه به مدت 30 دقیقه) +2

اگر با کسی زندگی میکنید +5

اگر تنها زندگی میکنید -1

شخصیت:

اگر شبها بیش از 10 ساعت میخوابید -4

اگر هر شب کمتر از 5ساعت میخوابید -4

اگر شخصی زود جوش و عصبانی هستید -3

اگر به راحتی با افراد رابطه برقرار میکنید(صمیمی هستید) +3

اگر شاد هستید +1

اگر ناشاد و ناراحت هستید -2

موفقیت:

اگر دیپلم گرفته اید +1

اگر تحصیلات دانشگاهی دارید +2

اگر 65 سال دارید و هنوز هم کار میکنید +3

سابقه خانوادگی:

اگر یکی از پدر بزرگ یا مادر بزرگهای شما تا 85 سال زندگی کرده اند +2

اگر هر 4 پدر بزرگ و مادر بزرکتان تا 85 سالگی زندگی کرده اند +6

اگر هرکدام از والدینتان بر اثر حمله قلبی فوت شده باشند -4

اگر یکی از خواهران با برادران یا والدینتان به بیماری قلبی یا دیابت

مبتلا هستند -3

سلامت:

اگر روزانه بیش از دو پاکت سیگار مصرف میکنید -8

اگر روزانه بیش از نیم پاکت سیگار مصرف میکنید -3

اگر اضافه وزن حدود 23 کیلو گرم دارید -8

اگر اضافه وزن حدود 14 کیلوگرم دارید -3

اگر اضافه وزن حدود 7 کیلو گرم دارید -2

اگر هر ساله چک آپ انجام میدهید +2

سن:

اگر سن شما بین 30-40 سال است +2

اگر سن شما بین 40-50 سال است +3

اگر سن شما بین 50-70 سال است +4

اگر سن شما بالای 70 سال است +5

اگر سن شما زیر30 سال است 0

شما تقریبا به مدت = زندگی خواهید کرد

 <<  البته با عرض پوزش از خانوم کیمیا گسترش    >>

 

قوانین کامل یک زندگی !!!!!!  ( تعجب نکن فقط بخونو اگه تونستی عمل کن )

قانون انگيزه :

 هر چه مي گوييد يا انجام مي دهيد از تمايلات دروني، خواسته هاي شما سرچشمه مي گيرد. پس براي رسيدن به موفقيت بايد انگيزه ها را مشخص كرد تا با يك برنامه ريزي اصولي به هدف رسيد.
قانون انتظار :

 اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونتان داشته باشيد آن چيز به وقوع مي پيوندد . شما هميشه هماهنگ با انتظارات تان عمل مي كنيد و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانتان تأثير مي گذارد.
قانون تمركز :

هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيد در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.

قانون عادت
:
حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم
.
قانون انتخاب
:
زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. چون هميشه در انتخاب افكار خود آزاد هستيم، كنترل كامل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است
.

قانون تفكر مثبت
:
براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر شما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست
.

قانون تغيير
:
تغيير ، غير قابل اجتناب است و ما بايد استاد تغيير باشيم نه قرباني آن
.

قانون كنترل
:
سلامتي ، شادي و عملكرد درست از طريق كنترل كامل افكار، اعمال و شرايط پيرامونمان به وجود مي آيد
.

قانون مسؤوليت
:
هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد. مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست.
قانون پاداش
:
عالم در نظم كامل به سر مي برد و ما پاداش كامل اعمالمان را مي گيريم. هميشه از همان دست كه مي دهيم از همان دست مي گيريم. اگر از عالم بيشتر دريافت مي كنيد به اين دليل است كه بيشتر مي بخشيد
.

قانون خدمت
:
پاداش هايي را كه در زندگي مي گيريد با ميزان خدمت شما به ديگران رابطه مستقيم دارد. هر چه بيشتر براي بهبود زندگي و سعادت ديگران كار كنيد و توانايي هاي خود را افزايش دهيد، در عرصه هاي مختلف زندگي خود بيشتر پيشرفت مي كنيد
.

قانون علت و معلول
:
هر چه به دليلي رخ مي دهد. براي هر علتي معلولي است و براي هر معلولي علت يا علت هاي به خصوصي وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد. چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد به شرط آن كه تصميم بگيريد كه دقيقاً چه مي خواهيد و سپس عمل كنيد
.

قانون ذهن
:
شما تبديل به همان چيزي مي شويد كه درباره آن بيشتر فكر مي كنيد. پس هميشه درباره چيزهايي فكر كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد
.

قانون عينيت يافتن ذهنيات
:
دنياي پيرامون شما تجلي فيزيكي دنياي درون شماست. كار اصلي شما در زندگي اين است كه زندگي مورد علاقه خود را در درون خود خلق كنيد. زندگي ايده آل خود را با تمام جزييات آن مجسم كنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني كه در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا كند حفظ كنيد
.

قانون رابطه مستقيم
:
زندگي بيروني شما بازتاب زندگي دروني شماست. بين طرز تفكر و احساسات دروني شما ، و عملكرد و تجارب بيروني تان رابطه مستقيم وجود دارد. روابط اجتماعي ، وضعيت جسماني شرايط مالي و موفيت هاي شما بازتاب دنياي دروني شماست. قانون باور
:
هر چيزي را كه عميقاً باور داشته باشيد به واقعيت تبديل مي شود. شما آن چه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلاً به عنوان باور انتخاب كرده ايد. پس بايد باورهاي محدود كننده اي را كه مانع موفقيت شما هستند شناسايي كنيد و آن ها را از بين ببريد
.

قانون ارزش ها
:
نحوه عملكرد شما هميشه با زير بنايي ترين ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن چه كه

ارزش هايي را كه واقعاً به آن اعتقاد داريد بيان مي كند ادعاهاي شما نيست بلكه گفته ها، اعمال و انتخاب هاي شما به ويژه در هنگام ناراحتي و عصبانيت است
.

قانون تأثير تلاش
:
همه اميد ها، روياها، هدف ها و آرمان هاي ما در گرو سخت كوشي است. هر چه بيشتر تلاش كنيم؛ موفقيت بيشتري كسب خواهيم كرد
.

قانون آمادگي
:
در هر حوزه اي موفق ترين افراد ، آن هايي هستند كه وقت بيشتري را صرف كسب آمادگي براي انجام كارها مي كنند. عملكرد خوب نتيجه آمادگي كامل است
.

قانون حد توانايي
:
شايد براي انجام همه كارها وقت كافي وجود نداشته باشد ولي هميشه براي انجام مهم ترين كارها وقت كافي هست. هر چه بيشتر كار كنيم كارايي بيشتري پيدا مي كنيم. اما بايد اموري را بر عهده بگيريم كه در حد توانمان باشد
.

قانون تصميم
:
مصمم بودن از ويژگي هاي اساسي افراد موفق است. در زندگي هر جهشي در جهت پيشرفت هنگامي حاصل مي شود كه در موردي تصميم روشني گرفته باشيم
.

قانون خلاقيت
:
ذهن ما مي تواند به هر چيزي كه باور داشته باشد دست يابد . هر نوع پيشرفتي در زندگي با يك ايده آغاز مي شود و چون توانايي ما در خلق ايده هاي جديد نامحدود است آينده نيز محدوديتي نخواهد داشت
.

قانون استقامت
:
معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابر سختي ها، شكست ها و نااميدي هاست . استقامت ويژگي اساسي موفقيت است . اگر به اندازه كافي استقامت كنيم، طبيعتاً سرانجام موفق خواهيم شد
.

قانون صداقت
:
خوشبختي زماني به سراغ ما مي آيد كه تصميم بگيريم هماهنگ با والاترين ارزش ها و عميق ترين اعتقادات خود زندگي كنيم. همواره بايد با آن بهترين بهترين ها كه در درون مان وجود دارد صادق باشيم
.

قانون انعطاف پذيري
:
در تعيين اهداف خود قاطعيت داشته باشيد، اما در مورد روش دست يابي به آن ها انعطاف پذير باشيد. درعصر تحولات سريع و رقابت شديد، انعطاف پذيري از ضروريات است
.

قانون خوشبختي
:
كيفيت زندگي ما را احساسمان در هر لحظه تعيين مي كند واحساس ما را تفسير خودمان از وقايع پيرامونمان مشخص مي سازد، نه خود وقايع. هرگز براي اين كه تجربه خوشي از دوران كودكي داشته باشيد دير نيست. كافي است گذشته را مرور كنيد و روشي را كه براي تفسير تجربيات خود داشته ايد تغيير دهيد
.

قانون تعجيل
:
ما همواره دوست داريم كه هر چه زودتر به آرزوهايمان برسيم، به هميت دليل است كه در تمام عرصه هاي زندگي بي قراريم
.

قانون فرصت
:
بهترين فرصت ها اغلب در معمولي ترين موقعيت هاي زندگي مان به وجود مي آيد. پس بزرگترين فرصت ها به احتمال زياد هميشه در دسترس ماست
.

قانون خود شكوفائي
:
شما مي توانيد هر چه را كه براي رسيدن به اهداف تعيين شده خود به آن نياز داريد بياموزيد. آن هايي كه مي آموزند توانا هستند
.

قانون بخشندگي
:
هر چه بيشتر ، بدون انتظار پاداش به ديگران خدمت كنيد خير و نيكي بيشتري به شما مي رسد، آن هم از جاهايي كه اصلاً انتظار نداريد. شما تنها در صورتي حقيقتاً خوشبخت خواهيد شد كه احساس كنيد به دليل خدمت به ديگران انسان با ارزشي هستيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 2:46  توسط بهرام   | 

اشكي كه بي‌صداست... پشتي كه بي‌پناست... دستي كه بسته است... پايي كه خسته است... دل را كه عاشق است... حرفي كه صادق است... شعري كه بي‌بهاست... شرمي كه آشناست... دارايي من است... ارزاني شماست

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش. و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش. عشق نه مالك است نه مملوك . زيرا عشق براي عشق كافيست. وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد " خداوند در قلب من است "بلكه بگوييد من در قلب خداوند جاي دارم ." و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما راهدايت مي كند

بار الها به تو نیاز دارم

همه جا تاريك است. همه فانوسهاي دلم را خاموش كرده ام... بگذار تنها روي ماهت بر آسمان اين شبم بتابد. تاريكي از هر جا مي ريزد.... و حتي از قلمم نيز نوري نمي پاشد. ومن... نجوايم را بر ديواره هاي دل تاريكم حك مي كنم تا وقتي دلم از طلوعت روشن شد خوددريابي حكايتي را كه در نبودت نگاشته شد... سكوت در همه جا مي پيچد... و حتي زخمه هاي آهنگم نيزديگر به سازم نمی چنگد. و من... زخمه بر دلم مي زنم... شايد به قلب شکفته ام رحم نمايی. تا ديگر انتظارت را نكشم. و تا كشتي عشقم، ساحل نشين وصلت شود

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي اغوشت جا ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

زنداني ديار شب جاودانيم ك روز از دريچه زندان من بتاب مي خواستم به دامن اين دشت چون درخت بي وحشت از تبر در دامن نسيم سحر غنچه واكنم با دست هاي پر شده تا آسمان پاك خورزشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

                    جاي دسته گلي که فردا بر قبرم نثار مي کني ……….

                                                                      امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن

                   جاي سيل اشکی که فردا بر مزارم مي ريزي ……….

                                                                              امروز با تبسمي شادم کن

و یا

امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

در پیچ و تابم نازنین ، نیلوفرم یاش ... یاد آور آن یاس های پرپرم باش ... وقتی که من می مانم و دنیایی از غم ... تو ، ناخدای کشتی بی لنگرم باش ... وقتی شب آدینه می آیی به خوابم ... آبی ترین رویای چشمان ترم باش ... صبحی که دل میل پریدن می کند باز ... مرهم برای زخم این بال و پرم باش .... ای سبز پوش باغ های خاطراتم ... تصویر سبزی از حضور باورم باش ... این است حرف آخرم تو خواهی آمد ... آری بیا ، تصدیق حرف آخرم باش

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن دروغین بودمت دیروزمرا امروز تماشا کن در این دنیا که حتی ابر هم نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

من دوستت دارم تو هم بهم بگو دوستم داری

عاشقت خواهم ماند ..............................بی انکه بدانی .
دوستت خواهم داشت .........................بی انکه بگویم .
درد دل خواهم گفت ............................بی هیچ کلامی .
گوش خواهم داد ...............................بی هیچ سخنی .
در اغوشت خواهم گریست....................بی انکه حس کنی .
در تو ذوب خواهم شد .........................بی هیچ حرارتی .
این گونه شاید احساسم نمیرد

 
  هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير  
 

چندین عکس زیر را خوب  مشاهده فرماید واقعا که ما فوق تصور هستن
 
 
 
خوب حالا رازی تو این ۲ عکس پایینی هست هر کس تونست
 کشفش کنه یه جایزه خوب پیش من داره
 
 
 
*************************

روزي که مي گفتي من با تو ميمانم......روزي که دانستي من بي تو ميميرم.......روزي که با عشقت بستي به زنجيرم......بازنده من بودم اين بوده تقديرم........خوش باوري بودم پيشء نگاه تو......هردم زچشمانت خواندم کلامي نو.....عشقء تو چون برگي دردستء طوفان بود.....دل کندن و رفتن پيشء تو آسان بود.....روزي به من گفتي ديگرنميمانم...گفتم که ميميرم....گفتي که ميدانم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:6  توسط بهرام   | 

 

بودن یا نبودن ، مسئله این است آیا بزرگواری آدمی بیش در آن است که زخم فلاخن و تیر بخت ستم پیشه را تاب آورد ، یا در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟ مردن ، خفتن ،نه بیش.و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم....چنین فرجامی سخت خواستنی است...

ويليام شكسپير ،

باز هم نیمه شب است...

نیمه شب است و بار دیگر هجومی از دلتنگی... و اشک هایی که خود نیز حیرانند... دلم برایت تنگ است... هر شب در قربانگاه چشمانم هزاران قطره ی اشک به جرم با تو نبودن، راهی کویر داغ گونه هایم می شوند... خواب به چشمانم نمی آید... هوا بارانی نیست اما نمی دانم چرا گونه هایم خیس است... دلم تنگ است...دلم تنگ است...دلم تنگ است...

روزها میگذرند... ساعت ها... دقایق... ثانیه ها... پس در کدام ساعت بیقراری هایم خواهی آمد؟... بگو در کدام آسمان زندگیم طلوع خواهی کرد تا حتی به قیمت شهاب شدن، نوری در مقابل راهت باشم... بگو در کدامین صبح باران خورده ی زندگیم خواهی آمد تا سپیده دم زندگی ام را به نام آن روز بر جریده ی قلبم ثبت کنم... بگو عزیزم... بگو که در کدامین ثانیه ی هستیم برکالبد روحم خواهی دمید تا زنده شوم...

دفترخاطراتم را که میگشایم بر هر سطرش اشک میریزم... و دفتر آینده ها را که میگشایم بر هر سطرش اشک... براستی روزی خواهد آمد که خود این اشک ها را از گونه هایم پاک کنی؟...

حیرانم...سرگردان... این روزها بغضی سنگین عجیب مقیم حنجره ام شده است... درد است که قلبم را میفشارد...

و حجمی سنگین از عشق...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:56  توسط بهرام   | 

هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه؟
اول دوراهی آشنا شدن...
تو نگاه آخر تو،
آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودن،
همه قصه همین بود...
می تونستم با تو باشم
مثل سایه،مثل رویا
اما بیدارم و بی تو
مثل تو تنهای تنها
هرچی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من....

 

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

ور بکوشی ز دل من بگريزی ، نتوانی

دل من سوی تــــــو آيد ، بزنی يا بپذيری

بوســــه ات جان بفزايـد ، بدهی يـا بستانی

جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:27  توسط بهرام   | 

 

میسوزم از اشتیاقت

            در آتشم از فراغت                      

       

     شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب . من که مي سوزم و پروانه ندارم چه کنم 

               به پروانه بگو 

                                   یا که پروا نکند    

                                                        یا پر خود وا نکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 16:40  توسط بهرام   |